خاطرات من، همسر و استرسليا!
God is waiting to know what I want and surely he will reply

من آخه نمیفهمم.. همین دیگه نمیفهمم. خیلی وقتا نمی فهمم اینا چی میگن. ولی بازم خیلی خوبه که انقدر خوبن که بازم نا امید نمیشن با من حرف میزنن !

امروز با همکارا رفته بودیم پاب. کلی حرف میزدن . از خودشون ، علایقشون، حتی از سیاست ... یاد روزایی افتادم که تو ایران تو سازمان نقشه برداری یه غرفه داشتم. یه آقای مسن آلمانی غرفه روبرویی ما بود. من هی میگفتم هی! اون هی میگفت هی! بعد حرف بعدیمون کلا این بود که بای! اونم قشنگ میفهمید میگفت بای!

پیش خودم فک میکردم که چقد این خارجیا کلا خنگولن. ینی اصن عصبانیم میشن؟ غرم میزنن؟ این همه اتفاق تو این نمایشگاه میفته چرا همش قیافشون اینشکلیه ؟ 

الان خیلی خوشحالم که بعد دو سال با همین حرف زدن آی ام بلک بورد من بازم تا اون حد پیشرفت کردم که بتونم یه گوش شنوا برای داستانا و عصبانیتا و خوشحالی کسایی باشم که تا دیروز برام همش اینشکلی بودن.

الان بیشتر احساس عادی بودن میکنم . عادی بودنم خوب چیزیه

 

پ.ن: آقا ما بیکار نشستیما. تا حالا یه هف هش ده تا کلمه یاد دادیم بهشون. هر وقتم که میگن کلی میخندیم. جالب اینه که خیلی به موقع استفاده میکنن و کلیم حواسشون به معنیاش هست

 

دعای پایانی:

خدایا این مدیرمون میخواد یکی از شعرای حافظو از بر کنه به ما صبر ایوب عنایت فرما!!!!!

 

 



نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ توسط بهار

هوا خیلی گرم شده بود این چند روز. ما که تا دیروز ایرکان رو میزدیم که خونه گرم شه همچنان میزدیم که خونه سرد شه!

خب میخواستم ادامه اینو بنویسم که چه کارایی کردیم که پدر و مادر بنده از اینجا خوششون اومد.  مهمترینش این بود که از اینکه سعی کردم از اینکه اینجا هستن لذت ببرم. خیلی که سعی کنی همه چی عالی پیش بره استرسی که داری به مهموناتم منتقل میشه . مهمونایی که چه بخوان و چه نخوان باید این مدتو با تو بگذرونن.

یه برنامه درست کردم و روزا رو توش نوشتم. بعدم سرچ کردیم که چه کارایی میشه انجام داد تا هم هزینه زیاد نباشه هم با توجه به اینکه هر دومون سر کار میرفتیم بتونیم از روزای هفته هم استفاده کنیم.

قبل از اینکه بیان  یه اپلیکیشن مدیر عاملمون بهم معرفی کرد به اسم flight radar. این اپلیکیشن بهت نشون میده الان هواپیماشون کجاست. بعد تو میفهمی مثلا تاخیر داشته یا نه به موقع میری فرودگاه. من با این میفهمیدم کی رسیدن ابوظبی سریع زنگ میزدم خفتشون میکردم

براشون فرمایی که تو هواپیما میدن و باید پرکنن رو از اینترنت دانلود کردیم و پر کردیم. اسکنش یرو فرستادیم . بهشون گفتیم که اصلا چیزایی که لازم به کلیم کردنه رو نیارن. مثل سبزی خشک و جنسای چوبی و اینا. البته بماند که دست ما نمک نداره. چون هیچی واسه کلیم نداشتن هیچکس هم باراشونو نگشته بود. واسه همین وقتی اومدن تا یه مدت غر میزدن که اگه میدونستم کاری ندارن واست اینو میووردم و اونو میووردم!

 

جاهایی که بردیمشون رو مینویسم که شاید بدرد کسی بخوره.

اول از همه بردیمشون fish market سیدنی. که با برادران مرغای دریایی آشنا شن و غذاهای عجیب بخورن. خلاصه به زور یه خرچنگ پوست نرمو به خوردشون دادم که کلی بهم کیف داد!

مرکز خریدا اولش براشون جذابیت نداشت خیلی چون کبکشون خروس میخوند و یاد سوغاتی نبودن. مام زیاد اصرار نکردیم.

 یه روز بردیمشون palm beach. این ساحل که ساحل مورد علاقه خودم هست نسبت به بقیه جاها خلوت تره همه چی هم داره از دوش گرفته تا باربیکوی برقی. یه جای عالی که یه روز کامل رو بگذرونی. تازه جای پارک هم نسبت به بقیه ساحلا راحت تر گیر میاد.

بعد بردیمشون مغازه سوپری ایرانی که بابام احساس غریبی نکنه. واسه خونه هم مواد غذایی ایرانی خریدیم که غذای مامان پز بخوریم .

یه شنبه شب هم بردیمشون darling harbour. معمولا شنبه شبها اونجا برنامه دارن. مامانم همش تو صف اول تماشاچیا بود و حسابی خوشش اومد. تو یه رستوران که ویوی خوبی به آتیش بازی داشت شام سفارش دادیم و آتیش بازی رو از تراس رستوران دیدیم. البته بابام که کل زمان آتیش بازی رو داشت فیلم میگرفت. مطمئنم عمرا نگاش نکنه انقد که صدای آتیش بازی بد توی گوشیش ضبط شده بود.

 

یه چرخ و فلک هست تو دارلینگ هاربر که هم آروم و کم هیجانه و واسه مامان و بابای من خوب بود هم تونستیم منظره شب سیتی و آدمای توشو از بالا ببینیم. بازم بماند که مامان گرامی تو همون چرخ و فلک آروم هم کلی جیغ جیغ کرد و میگفت دست به میله ای که میچرخوند کابینو نزنید که من میترسم. البته بیشتر شوخی بود. ولی همونجا بود که ایده بردنشون به تور پیاده روی تا بالای هاربوربریج رو تو ذهنم خط زدم !

یه روز سوار فری شدیم و رفتیم آکواریوم سیدنی. خیلی بیشتر از اینکه فکرشو میکردم خوششون اومد. طبق برنامم قرار بود بریم موزه مادام توسو که بقلش بودم ببینیم ولی انقد طول کشید که اون افتاد یه روز دیگه. بنابراین آکواریوم برنامه یه روزو پر میکنه. مخصوصا اینکه تو راه رستوران یه مغازه که حراج گذاشته رو با مامانت ببینی و خب مجبوری دو ساعتی رو تو اون مغازه بچرخی.

حتی خیابونام براشون جالب بود. یه کلیسای قدیمی یادم نیست کجابود دیدن و کلی عکس اونجا گرفتن. هیچی بهتر از اینکه بتونی کسی رو انقدر آسون خوشحال کنی نیست. واسه همین اجازه دادیم تا دلشون میخواد تو خیابونا بچرخن و از منظره ها لذت ببرن.

این موزه ای که گفتم تا ساعت 7 شب بازه. خیلی جای بامزه ای واسه عکس گرفتنه.

باغ وحشم خیلی خوبه. البته من اشتباه کردم و تارونگا زوو نرفتیم. ولی اگه میخواید برید یه روز کامل باید وقت بزارید.

یه روز با دوستامون قرار گذاشتیم و رفتیم رستوران. این باعث شد که مامانم خیلی خیالش راحت شه که ما اینجا یه عالمه دوستای خوب داریم و تنها نیستیم.

روزایی که ما سر کار میرفتیم بهشون مرکز خریدارو نشون دادیم. هرچی به آخر مسافرتشون نزدیک میشد بیشتر دوست داشتن برن و خرید کنن چون دیگه چیزی نمونده بود به رفتنشون و کلی سوغاتی باید میخریدن.

بعد کار جاهایی که میتونستیم بریم خیلی نبود بنابراین فروشگاها رو گذاشته بودیم واسه وسط هفته.

مثلا یه روز رفتیم birkenhead point که یکی از مرکزای آوتلت فکتوری هست و میشه مارکای معروف رو تو حراج خرید.

یا مثلا بردیمشون آیکیا. آیکیا تو ایرانم هست. ولی با این طراحی نه. واسه همین خیلی براشون جالب بود.

لونا پارک جمعه ها تا 10 شب بازه و گزینه خوبی که ما دیگه وقت نکردیم بریم.

ما تو ایران پاب نداریم واسه همین خیلی جای خوبیه واسه یه آب جو و یه کم ریلکس شدن و البته بعد ساعت کاری هم بازن.

تو اینترنت سالنهای بولینگ زیادی هستن که deal میزنن. مثلا یه ساعت برای 4 نفر 30 دلار. روزای وسط هفته هم تا 10 شب باز هستن.

سینمای گلد کلاس هم تجربه ایه که تو ایران نداشتیم. واسه همین یه فیلم 3D تو سالن گلد کلاس سینمای event ، همراه یه گیلاس شامپاین عالیه که اونم شبا بازه.

یه تورایی تو سیتی هست که با اتوبوس دوطبقه جاذبه های گردشگری رو نشونتون میدن. نفری 40 دلار اگه یادم باشه.

 

یه روز هم رفتیم منلی بیچ برای شنا که خیلی خوششون اومد.

منم این وسط ماشینو کوبوندم به کنار جدول و بابام و محمد یه مدت زمانی تور تعمیرگاه گذاشتن

بعضی بعد از ظهرا که زودتر میومدیم با مامان میرفتیم پیاده روی و سر راه یه قهوه میخریدیم و حرف میزدیم. خوشبختانه چن روز بعد برگشتشون عروسی داییم بود واسه همین مامانم اساسا پایه پیاده روی بود.

 

مهمترین دلیل اینکه هر پدر و مادری میرن که بچشونو ببینن اینه که مطمین شن که بچشون خوشحاله واسه همین باید یه کاری کنین که همه خوشحال باشن و راحت. لازم نیست جاهای گرون برید فقط از کنار هم بودن لذت ببرین.

 

دعای پایانی:

خدایا اگه موردی من یادم رفته اضافه کن. آخیش حالا اگه بعدا کسی بیاد بگه این ناقص بود تقصیر توئه



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ توسط بهار

خدا رو شکر به لطف گوشواره های میخی بدلی همیشه یه دلیل واسه سورپرایز و هیجان تو خونه واسه من پیدا میشه. یادمه بچه که بودم یه جفت گوشواره طلا داشتم که همیشه تو گوشم بود. بعد ها یه جفت گوشواره طلا داشتم که همیشه تو جعبه بود و فقط واسه مهمونیای اوفان شوفانی گوشم میکردم. مامانم هیچوقت نمیذاشت بدل بگیرم . همیشه میگفت : اه اه ! بدل چیه ! آدم یا نندازه یا طلا بندازه. منم خدارو شکر یه خاطر وضعیت بابای ارتشیمون اکثر اوقات گزینه ی "یا نندازه" رو انتخاب کرده بودم. بعد ازدواجمم که این ذهنیت در من نهادینه شده بود و خلاصه فقط یکی دو جفت گوشواره طلا داشتم که اونم تو جعبه با نظم و ترتیب یکجا نشسته بود!

ولی خب از وقتی اومدم اینجا انگار با بوق افتادم تو عسل! هر جا میرم گوشواره ، دستبند،  گردنبند گردن نبند دردندبند خلاصه هرچی خوشم بیادو میخرم. از طلام که خبری نیست چون نمیارزه خیلی باشه نقرس! بین اینام یه سری گوشواره های میخی ان که تو ایران حتی نگاشونم نمیکردم. ولی خب اینجا از بس تنوع و مورد استفاده زیاده نمیشه ازشون گذشت. وقتی ام که از سر کار برمیگردی تا میای سرتو بزاری رو مبل زرتی میره تو مغز کلت! واسه همین مث رد پا میمونن! نشون میدن دیروز از کجاها رد شدی! بعضی وقتا کف زمینن ، رو دسته مبل، تو جیب کیف، کنار پنجره ... بعضی وقتام عینهو یه گنج یهو از پشت پرده ها یه ته قابلمه های تو کابینت کشف میشن و موجبات شادی و شعف منو ایجاد میکنن.

 

یه موجبات شادی و شعف دیگه ای که تو این مدت برای من ایجاد شد این بود که بابا و مامانم برای اولین بار اومدن خونمون استرالیا! البته اولین روزش، شعف پیدا کردن گوشواره بیشتر از اون بود خدایی! انقدر قیافم نگران و ناراحت بود که مامانم یواشکی همون روز اول به محمد گفته بود اگه بهار اینجا ناراحته برگردین ایران آخه مگه مجبورین اینجا بمونین!؟
 مامانم تو ذهن من نبود. فکر میکرد من همیشه قیافم اینشکلیه. ولی اونروز استثنائا من داشتم از نگرانی میمردم. همش تو این فکر بودم که اگه اینجا خسته بشن چی؟ مهذب باشن تو خونه یه خوابه ما چی؟

حالا اینطورام خل و چل نیستما! دلایل خودمو داشتم.

اول اینکه مامانم وقتی میخواستم بیام استرالیا به شدت مخالف بود. هر وقت حرف اومدن میشد ساکت میشد یا بحث میکرد. احساس میکرد دارم اشتباه میکنم. هر وقت بقیه فامیل میگفتن به به! شما دارین میرین و موفق باشین و از این حرفا، لباش آویزون میشد، شونه هاشو مینداخت بالا و خودشو به اونراه میزد. اینا واسه منی که داشتم ریسک میکردم و میرفتم و به خونوادمم وابسته بودم خیلی سخت بود. باعث شده بود بهشون چن تا دروغ ریز مصصصصصصلحتی بگم. مثلا اینکه قصد موندن ندارم و یه کار برام پیدا شده و چند ماه دیگه برمیگردم. خلاصه تو این مدت هر وقت زنگ میزد میگفت کی میاین؟ منم میگفتم به زودی و ازین چرتا. خودشم میدونست فعلنا قصد برگشت نداریم.

دوم اینکه مثل کارتون زندگی جدید امپراطور 2 - کرانک!، -اسمو تروخدا!- (کرانک یه مردی بود که از بچگی عاشق آشپزی بود و خیلی خوب آشپزی میکرد ولی باباش آرزوهای دیگه ای واسش داشت واسه همین هیچوقت این لایک رو بهش نشون نداده بود و بهش افتخار نمیکرد تا اینکه .... حالا داستانش عالیه پیشنهاد میکنم حتما ببنین) منم همیشه دوست داشتم این لایک رو از مامانم بگیرم. که متاسفانه راهم باهاش خیلی فرق میکرد. موفقیتایی که واسه من موفقیت بود و خیلی به نظر خودم خفن شده بودم از نظر اون بی اهمیت یا اشتباه بود. خلاصه دیگه تصمیم گرفته بودم راهی که دوست دارمو برم ولی ناراحتشم نکنم حالا اینا که میگم نه اینکه من بچه بدی باشما! بجان خودم مدارکشم موجوده. ولی خلاصش این بود که هیچوقت این لایکه رو بهم نداده بود.

 

سوم اینکه من از اینکه کسی رو مجبور به کاری کنم متنفرم. ولی اینبار خونوادم به اصرار شدید محمد و من اومدن. حتی خودمون بزور براشون بلیط گرفتیم.

در کل خیلی میترسیدم که بیان و دوست نداشته باشن ولی مجبور باشن 25 روز اینجا رو تحمل کنن. این بود که قیافه من اونروز اون بود!

 مامانم خلاصه گوشواره بدلی اصلا نمپسندید. تو راه اومدن غذای هواپیما رو نخورده بود چون مطمئن نبود حلاله. روسریشو در نیوروده بود و کلی منو تهدید کرده بود که بیام اونجا روسریمو در نمیارمااا! در عین حال نگران بود نکنه من دوست نداشته باشم که با حجاب باشه یا کسی بهش چیزی بگه. ولی برای همه اینا نه 25 روز بلکه فقط یه هفته کافی بود تا دیدشون نسبت به من و تصمیمم کاملا عوض شه. قصه کوتاه اینکه بالاخره لایکه رو از مامانم گرفتم !

درسته که روز آخری که داشتن میرفتن دوباره احساس روز اولی رو داشتم که ازشون جدا میشدم و هنوزم جاشون رو اینجا خالی میبینم ولی خیلی خوشحالم که اینبار با یه خیال راحت هم برای اونا هم خودم باهاشون خداحافظی کردم.

البته حالا یه مطلب میذارم و مینویسم در جهت مخ زنی چه اعمالی انجام دادیم که برای آیندگان درس عبرتی باشد، باشد که پند گیرند! هاها ها

 

دعای پایانی:

خدایا ممنون بالاخره این لایکه رو از مامان اینام گرفتی. دیگه کم کم داشت احساس مجرم و معتاد بهم دست میدادا داشتم دنبال منجلاب میگشتم نبود!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ توسط بهار

توافق نامه که امضا شد خدارو شکر مث اینکه رو این سرور سایت مام تاثیر گذاشت بعد مدتها درست شد. 

حالا در راستای همین توافق یه مسیله .. [ مسیله!!   ازون حمزه دندونه ایا نداره گوشیم ] خلاصه یه مسیله ای .. یا شایدم بشه نوشت مساله ای!   رو میخواستم بنویسم که خیلی وقته دوست داشتم راجه بهش بنویسم.

 خیلی راحته که آدم دیگران رو قضاوت کنه ، نظر بیرحمانه بده، ایده آل گرا باشه یا بخواد بقیه رو نصیحت کنه درمواقعی که واقعا تو اون شرایط نیست. 

مثلا با یکی  از بچه ها رفته بودیم خرید.  داشتیم لباسا رو میدیدیم که یکی از فروشنده ها اومد و یه دیالوگ مسخره گفت بهمون. ینی من خودمو آماده کردم که رفت با بچه ها بترکیم از خنده. یکی از بچه ها بینمون تازه کار فروشندگی شرو کرده بود اینجا.  خلاصه تا اون خانومه رفت قبل اینکه من بخوام بترکم ( خداروشکر ) ایشون گفت فروشنده هه طفلک تازه کاره گیر چه مشتریای وحشیی هم افتاده! 

مطلب اینه. من خودمو جدا نمیکنم. اینو فهمیدم که خیلی شعور میخواد که بتونی خودتو جای کسی بزاری وقتی تجربه شرایطشو نداری. 

یا یه جا تو فیسبوک یه مطلب نوشته بود که گوش بچه رو نباید سوراخ کرد چون کودک آزاریه. حالا ملت مجرد یا بی بچه: ما هیچگاه همچین گناهی مرتکب نشده و نخواهیم گردید و خاک تو سر مادر و پدرهایی که ازین غلطا میکنن و ازین حرفا. جالبه که کامنتای اونایی که واقعا دختر داشتن اکثرا این بود که ما نمیخواستیم ولی بچه انقدر هر روز گریه و اصرار کرد تا مجبور شدیم گوششو سوراخ کنیم.

فیلم دیدن راحته فیلم ساختن سخته. خوندن راحته نوشتن سخته. گوش کردن راحته سخنرانی کردن سخته. و قضاوت کردن راحته ولی ساکت موندن و مثبت دیدن سخته. 

وقتی راجهبه کار خودت قضاوت سر سری میشه تازه  میفهمی که چقدر کار زشتیه و چقد میتونی تو روحیه یه آدم تاثیر منفی بزاری. متاسفانه خیلی همچین چیزی تو ایرانیا هست و یکیش خود من  

خب دیگه دوستان اشاره میکنن وقت ما انشالا ماشالا تمام شده است منبر رو باید در اختیار دوستان گذاشت. 

 

نکته بعدی اینه که این محمد داره امتحان میده اینجا بعد ظهر  قبل اینکه لباساشو عوض کنه چسبیده به لپتاپ تا وقتی که کاملا مطمین شه ... مطمین!! که من خوابم میاد و دیگه نمیخوام ازش استفاده کنم. منم با گوشی مینویسم 

 

دعای پایانی

خدایا ! یه سینما اینجا هست با ماشین میری از تو ماشین فیلمو میبینی. بعد صداش قدرتی خدا از رادیو ماشین پخش میشه. خیلی جالبه. ولی تو حتما غذایی چیزی ببر . من فقط چیپس فلفلی داشتم با شامپاین!!! مثلا میتونی هانگری جکس بگیری با اون نوشابه گنده ها تو زمستون خیلی مزه میده



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ توسط بهار

خیلی وخت بود نمینوشتم. آقا هرروز که میومدم خونه یه خارش ذهنی و خود درگیری داشتم که بنویسم!! تا چش میزنی میبینی نصفه شبه! هی دوست داشتم بنویسم. خلاصه ناخوداگاه ذهنم همچین با لگد این سیم لپتاپو کشید و شوتش کرد که لپتاپ بدبخت ترکیدرفت تو کما!!! حالا دیگه با خیال راحت نمی نویسم!!!

 

البته همسر جان لطف کردن دل و رودشو ریختن بیرون ایشالا تا دوهفته دیگه که قطعه بیاد برمیگردم سر ملتو میخورم 

 

 دعای پایانی:

 خدایا این گوشیو از ما نگیر! خدایی ببین پست میزارم وسیله کاره! از همسرمون البته خواستی بگیر.  سرش زیادی تو گوشیه منم شاهدم کاریم نداره!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط بهار

لطفا اگر محتوای این مطلب بی ربط با آنجه شما آن را جستجو کرده اید میباشد آن را در این محل  گزارش دهید ولی مطمئن باشید هیچکس نیست رسیدگی کند و فقط من هستم که گزارش شما را میخوانم. پس خبری از بلاک و این حرفا نیست. بناراین خون خود را کثیف نکرده و بیخودی تلاش نکنید و برید مطالب مرتبط تر رو مطالعه کنید. درضمن بیخودم رو اون "گزارش دهید" کلیک نکنید. لینک نیست! جنبه نمایش دموکراتیکی داشت.

اما اگر علاقه دارید به جای سفرنامه بسیار درهم و برهم من مطالب کوتاه تر و ساده تری از بالی را مطالعه کنید منابع بیشتر را کلیک کنید. .. نه کلیک کردی؟؟؟ خدایی؟؟ دوباره؟؟؟ .... منابع دیگری نیست عزیز من! مجبوری همینو بخونی و هیچ چاره ای هم نیست . منم خیلی دوست داشتم مطالب دیگه ای رو بنویسم ولی دیگه متاسفانه همینه دیگه باید ساخت!

 

اگر میخواهید فحش بدهید اینجا را کلیک کنید! نه خدایی کلیک کن! خدایی! جان من! ای باباااااا...!

دیگه بریم سر اصل مطلب.

 

 بالی- عبود

من از وقتی که عکس این هتلای لوکس و استخرای پر گل و دریای آبی کمرنگو تو عکسا دیدم عاشق بالی شدم. بنابراین همیشه بقل بصل انخاع محمد زمزمه میکردم منه ببر بالی! منه ببر بالی...

خلاصه انقد این عمل تاثیر گذارو تکرار کردم که بالاخره تصمیم گرفت برای تولدش منو ببره بالی! ینی بهترین کادوی تولدی بود که من واسه محمد گرفته بودم البته از نظر خودم.

یه ماه مونده بود به تولدش گفتیم ای بابا چیکار کنیم؟ هی گفتم عزیزم بخدا رودروایستی نکنا پولامون که یه جاس بگو چی میخوای من سورپرایزت کنم میدونی که حساب مخفی پخفی ندارم . هی میگفت نه بانو سلامتی شما... البته یه ریشتراشم باشه بد نیست. یا مثلا کلاس شنا.. یا شایدم...

آقا دیدیم اوضاع داره خراب میشه دو تا پلک محکم زدیم یه آه جانسوز کشیدیم گفتیم کاشکم که تولد من بود میرفتیم باااااالییی!

همسرمم قلبش دریا! هی اصصصصصصرار کرد (در حد یه بار فک کنم) که خب میخوای بریم . مام خلاصه با اینکه اوضاع مالی خیلی زیبا نیست قبول کردیم. گناه داشت خدایی آخه تولدش بود.

 

بلیط هواپیما:

ازونجایی که ما عادت کرده بودیم از ایران که بلیط هواپیما رو آنلاین بگیریم اینجام دیفالت رفتیم سراغ این گزینه ! که حالا بگم که بعد فهمیدیم میتونستیم همون آفر رو ببریم آژانس هواپیمایی چونه بزنیم حتی ارزونترم بگیریم.

آقا سخن کوتاه که جت استار تو هواپیماها قر میداد البته بعد از مالزی ایرلاین که پشتک میزد! چون قیمتاشون از بقیه کمتر بود. ما خیلی بسیار به جان گرانمایه اهمیت دادیم و مالزی رو بیخیال شدییم. و یکصدا فریاد زدیم جت استااااار!

قیمت بلیط نفری 800 دلار رفت و برگشت. البته از این ارزونترم هست ولی ما چون واسه بیست روز بعد میخواستیم باطبع خونمون تو شیشه بود. نه غذا نه بار (بار منظورم ازون بارای ذهن خراب شما نیست! بار ! محموله! ای بابا محموله منظورم ازون محموله های که تو فک کردی نیست... همون لاگج! آخیش).این جور بلیطا ، در لحظه خرید خیلی حس خوبی به آدم میده یه حسی تو مایه های ایکیوسان و اینا ولی وقتی میری تو هواپیما بعد واسه بقل دستیت غذا میارن تو باید نگا کنی احساس کزت بهت دست میده که داره واسه دختر کبریت فروش از جشمه آب میاره) ! خلاصه فهمیدیم که یه 10 کیلو نفری میشه برد ولی برگشت نفری 7 کیلو میشه آورد!! از قوانین محترم هواپیمای برگشت بودن! خدارو شکرم که قبل پرواز یه دل سیر رفتیم رستوران غذا خوردیم چون تو هواپیماش غذا رو حتی نمیفروشن!! ینی ایکیوسانو کلا میزنن تو دماغت!

خلاصه در زمینه بارم چیزی نداشتیم چون گفتیم اونجا سفره هایی از اطمعه و اشربه فراهمه و لباسهایی از حریر پس میریم همه چی اونجا میخریم.

بنابراین این بلیط رو استاد کردیم به علاوه بیمه و اینا که بیمه حدود 100 دلار بود.

خلاصه از فرداش ذوق بالی تو صورت من بود. تا یکی میگفت چطوری میگفتم دارم میرم بالی! نتیجش شد همکارام چن تا یوتیوب برام فرستادن از اوزی هایی که تو بالی به قتل رسیدن یا اوزیایی که مواد مخدر بردن و تو مرز گرفتنشون دیویست ساله تو زندانای اندونزین! البته خودشون همه رفته بودنا فقط میخواستن هیجان قضیه زیاد شه. (منم گفتم بگم شمام بی بهره نباشین!  اگه میخوای بری بالی برو اینا رو سرچ کن! احساس قبل تونل وحشت بهت دست میده.)

یه نتیجه دیگش هم این شد که داشتم پای تلفن به دوستم میگفتم آره دیگه خواااااهر دلت بسوزه که من دارم بالاخره میرم بالی! که گفت ویزا گرفتی؟

منم گفتم نه بابا ویزا کیلو چنده ؟ من که از همکارمم پرسیدم گفته ویزا نمیخواد لب مرز صادر میکنن.

گفت راست میگی؟ آخه اونیکی دوستم که یه ماه و نیم دیگه میرن رفتن ویزا گرفتن. آقا در این لحظه (یه هفته به پرواز) روحمان به ملکوت اعلی پرواز کرد...

طرز تهیه ویزا:

 شهروند استرالیایی: ابتدا لب مرز میروید. یک پول از جیبتان در می آورید . حدود 25 دلار. پاسپورت را داده و با ویزا تحویل میگیرید و به سلامت

شهروند ایران مقیم استرالیا (حتتتتی اقامت دایم) (((حتتتی من))) : شما تشریف میبرین سایت اندونزی. دیویست و پنجاه بار و گزینه ویزای توریستی کلیک میکنین. هفتصد بار رو ساعت کار دفتر کلیک میکنین. اطلاعات کاملی بدست نمیارید. زنگ میزنید. کسی گوشی رو بر نمیداره. ( این قسمت خیلی مهمه) چون صدای پیغامگیر عزیز براتون توضیح میده که چه مدارکی لازمه. اونارو یا پست میکنین. یا میبرین سفارت.

پاسپورت و ویزا و یه عکس و 60 دلار پول !!! و یه فرم . (البته شاید چیزای دیگه هم بخواد من دیگه یادم نیست ننه)

اینا رو میبری با روح گشاده تحویل اونا میدی. 5 روز کاری طول میکشه که ویزات صادر شه. بعد دوباره میکوبی سه ساعت میری از جلوی خونه احسان اینام رد میشی که میرسی به سفارت تا ویزاتو بگیری. بعد تا خونه هی میگی خدا خیر بده این دوستمو که به من گفت!!!

بعد دوروز با مترو رفتیم فرودگاه و تو یه صف پر از پسرا و دخترای جوون اوزی با تخته های موج سواری منتظر چک این شدیم....

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ توسط بهار
   معتاد


تو این مدتی که نبودم و البته صدها نامه و پیغام نوشتن که بدونم ، نوشتن که بدونم که مردم ایران و حتی آبادان و خارج هم نگران منن و دلشون تنگ شده بوده، در اصل همینجا بودم . پای لپ داشتم شماها رو نیگا میکردم و میدیدم تو دستتو تو دماغت کردی. بله تو . پ کی؟؟ چرا ما همیشه فک میکنیم همه کارای بدو بقیه میکنن مام که آدم خوبه ایم؟ حالا این بحث و بیخیال

داشتم میگفتم ، آدم واقعا احساس روح بهش دست میده وقتی میبینی ارتباطت با کسایی که میشناسی یهو قطع میشه. تو این مدت به حرفایی که روزای اول مدیر عاملمون بهم زد پی بردم. میگفت که وقتی شوهر کرده و اومده اینجا 14 روز طول میکشیده که یه نامه ای که از اینجا میفرستاده بدست مادرش تو ایرلند برسه. بعد اون که جواب میداد دوباره نیم ماه طول میکشید تا جواب به این برسه. و وقتی نامه رو باز میکرده که اطلاعات داخلش فسیل شده بوده بنابراین همش ا حساس نگرانی داشته و دوباره همون موقع یه نامه در تایید نامه قبلی مینوشته و  همین منوال ادامه داشته. البته من نپرسیدم تا کی ولی احتمال زیاد تا وقتی که تلفن اختراع شده . یا شایدم برق! من دیگه روم نشد بگم چی اختراع شد که این اقدامات به پایان رسید. میدونین که خانوما رو سنشون حساسن .

مام تو این چن روز به همین بلا دچار شدیم. ینی من شارژ تلفن خودمو محمدو به علاوه دو تا اینترنتشون یه جا هورت کشیدم. چون چمیدونستم آقای محترم ای دی اس ال تو جابجایی خونه 2 تا 4 هفته لفتش میده که اینترنتو وصل کنه! اصن صبا با بدن درد پا میشدم! تازه فهمیدم چقد از خونوادم دورم! تازه فهمیدم روزی چند بار تو ذهنم سوال ایجاد میشه و همون لحظه جوابشو از گوگل میگیرم! تازه فهمیدم با هر برنامه ای چقد خواننده ها و بازیگرا رو تو گوگل سنشونو درمیوردم که ببینم از من کوچیترن یا بزرگتر! تازه فهمیدم بلدنیستم باقالی پلو درست کنم ! تازه فهمیدم چقد آدرسارو اینجا بلد نیستم! تازه فهمیدم ... خلاصه این شد که چنین شد. داشتیم ترک میکردیم. دیگه شروع کرده بودم تو راه نونخورده میریختم که مسیر برگشتو گم نکنم. با محمد تو مرکز خریدا یاد گرفته بودیم با دود به هم علامت میدادیم. داشتم واسه خونوادم نامه مینوشتم رو قاصدک فوتش کنم که دیگه اینترنت وصل شد و من دوباره در خدمتم 

تو این مدت ما جابجا شدیم. دو تا همکار جدید ایرانی پیدا کردیم. یکیش دوستمونه یکیش قراره دوستمون بشه. مسافرت بالی رفتیم. خلاصه کلی بزرگ شدیم.

.

.

.

تموم شد دیگه!

 

خو آخه چی بنویسم دیگه؟ میخواین دوباره درباره مخارج اولیه زندگی در سیدنی بنویسم؟ والا

حالا یه روز سفرنامه بالی رو میزارم خدایی! جای فوق العاده ایه. فعلا فقط همینو بدونین اگه پاسپورت اوزی ندارین لب مرز بهتون ویزا نمیدن مث اوزیا . پا نشین با بیژامه را بیفتین که شب بمونین! باید از اینجا با بابای عروس صحبت کنین ینی از سفارت اندونزی ویزا بگیرین. که البته این به دلیل اقدامات سلحشورانه برادران بوتیه که از اونجا با قایق در رفتن اومدن اینجا، دیگه اندونزی که واسه سوسکم لب مرز ویزا صادر میکنه تا میفهمه ایرانیی با اینکه اقامت دایم اینجا رو داری ( که البته من منظورشو نفهمیدم!) میگه باید ویزات تو سفارت بررسی بشه. خلاصه کلام این که حداقل یه هفته زودتر باید ویزا بگیرین.

 

پست بعدی راجع به بالی. پست بعدیش خالی!! هااااااا...ا ها! خیلی هم بامزه

 

دعای پایانی:

خدا جان ما جابجا شدیم دستت درد نکنه . یه دونفر از دوستامونم اومدن کمکمون خونه رو واسمون چیدن. حالا در این لحظه آرزوهام به چند شاخه اصلی و هزاران شاخه فرعی تقسیم... خب بابا وایسا حرفم تموم شه! در رفت!



نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط بهار

موضوع از لحظه ای شروع شد که وقتی داشتم پشت میزم کار میکردم شنیدم که رابرت اومد پیش راس* و گفت شنیدی ؟؟!!! آدم حالش بد میشه! اصلا بیتبیهتثهلشخلت  لتقهالقال تلهالثا... ثتک

راسم گفت: آره واقعا که بیتبها هالال للنلدکصثت

داشتم به صورت کااااااملا طبیعی کار میکردم ولی خب گوشم اونور بود! درسته که حرکتم بسیار پرفشنال بود ولی خب نتیجه این شد که بالا خوندین. بنابراین عکس العملی نشون ندادم

رابرت هر ده دقیقه مثل زیرنویس میومد میچسبید به جون یکی میگفت دیدی!!! آدم حالش بد میشه!! نبتخا نشلاخاالق نلاصث3 یلاثال9ع33اها

دقیقا همینارو گفتا مدیونین اگه فک کنین دستمو گذاشتم رو کیبرد!

منم باز چون نمی فهمیدم عکس العملی نشون نمیدادم

خلاصه خواهر...

دیدم نه بابا اینا حالاشون خوب نیست. راس استرس داشت رادیوش روشن بود و میگفت: تمام نیروهای پلیس نتخدلا ل  متتمتهثی ....   به طرز نللثالهعکال بت  ... و تا الان شمیبشخثشالا...

با اینکه یه سرنخایی دستم اومده بود عکس العملی نشون ندادم

دیگه داشت بعد ازظهر میشد . نگران شدم گفتم راس خوبی؟ گفت : آره امروز خیلی سرم شلوغه و اینا. طفلکی متوجه نشده بود که من نفهمیدم تا حالا!

دیگه عکس العملی نشون ندادم.

دوباره رابرت تشریف آورد و شروع کرد گفت آدم حالش بهم میخوره و اصن این چه وضعیه و از این حرفا به راس...

وقتی داشت اینا رو میگفت، من خسته نباشم عکس العملی که نشون دادم تو گوگل سرچ کردم  sydney today! 

یه عکسی اومد بی تفاوت رد شدم دیدم خبری نیست و بنابراین عکس العملی نشون ندادم

داشتم کار میکردم دیدم دوستم از ایران تو وایبر زده بهار تو استرالیا گروگانگیری شده!!!!؟؟؟

به سرعت عکس العمل نشون دادم!!! بله فحش ندید دیگه فهمیدم!!   به راس گفتم گروگانگیری شده؟؟؟؟ گفت دهک!  مگه نمیدونستی!! آره! بنتلخها کثهلاکا نشهخ

گفتم: او مای گاد!!! تو دلم گفتم خاک تو سرشون خوبه چاقوکشی نبوده وگرنه حتما ایرانی بود.

خلاصه با محمد تو راه برگشت کلی ترسیدم گفتم فرض کن امروز صب که قهوه میگرفتیم واسه ما این اتفاق می افتاد و خدا رو شکر که اینا ایرانی نیستن و خاک تو سر استرالیا که این افراطیا رو راه میده و ازین چرتا!

بعدم اومدم خونه پای تلویزون . یهو صورت یارو یکم از پشت پنجره کافه تو دوربین معلوم شد! گفتم محمد دیدمش کصافطو!!! عرب بود تابلوه!!!

خلاصه!!!! شب شد و صب شد پاشدم دیدم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله!!! مامانم زده بهار ! اخبار گفته یارو ایرانی بوده!!! چرا آخه همه چیو به ایرانیا مربوط میکنن!!!؟؟ (مامانم ماشالا هنوزم اعتقادات زیبایی داره!)

مارو میگی آقا خود به خود رفتیم چلنج آب یخ!!! دیدم خیلی نامردیه تنهایی !! محمدم به این چالش دعوت کردم با یه جیغ بنفش گفتم پاشو یارو ایرانی بوده!!!!!!!!!!!!!!!!! و صبح زیبا آغاز شد...

 

 

انقدر ناراحت بودم که نفهمیدم چطور رسیدیم شرکت! غذامونم یادمون رفت! از یه طرف ناراحت اونایی که انقدر شب سختی داشتن و بعدش مردن و از طرف دیگه ناراحت اینهمه ایرانی و مسلمونی که به خاطر این آدم احساس خجالت میکنن. طرفای ظهر احساس گرسنگی هم البته به اینا اضافه شد که اونم در جای خود از اهمیت خاصی برخوردار بود.

خلاصه رفتم شرکت. یکم استرس داشتم. تا رفتم پای میزم دیدم  راس میگه چطوری امروز؟ فهمیدم منظورش چیه. گفتم خیلی ناراحتم واسه اتفاقی که افتاده!

اونم عکس العملی که نشون داد گفت : این حادثه ما رابه مثال مشتی محکمتر ساخته و امروز تمام سیدنی با یکدیگر چسبیده و متحد میباشد و تمامی مردم سیدنی بسیار به قضیه دوستی اهمیت داده و باید با یکدیگر ...

خلاصه حرفای اخبار صبحو یه بار واسم تکرار کرد!

احساسم بدتر شده بود. گفتم این انقد اخباری حرف زد حتمنم که تو دلش یه چی دیگس! عکس العملی نشون ندادم.

مدیر عاملمون تا از در اومد تو ییهو منو بقل کرد گفت خوبی؟ من و شوهرم از صب نگران شما بودیم! من همش گفتم الان اونا خیلی ناراحتن! شوهرمم گفت باید امروز مواظبشون باشیم!!!

عکس العملی که من نشون دادم لباسشو ماتیکی کردم گفتم اوا خاک تو سرم! گفت عیب نداره!

دوباره بعد چن دقه اومد گفت خوبی؟

گفتم آره

گفت بیا پایین با هم حرف بزنیم. رفتیم 20 دقه با من راجع به اینکه کار یه آدم روانی به بقیه جامعه ربطی نداره و همه اینطوری فک میکنن و ما کلا خیلی نگرانیم که شما احساس ناراحتی بکنین بخواین برگردین و از این حرفا! زد.

عکس العملی که نشون دادم این بود که یه بار دیگه ازش عذر خواستم که لباسشو ماتیکی کردم!!! چون به نظرم هنوزم از اهمیت زیادی برخوردار بود این موضوع!

 

اومدم بالا دیدم یکی دیگه از همکارام واسم شکلات گذاشته با یه صورتک خندون رو میز کارم!!!!

عکس العملی که نشون دادم شکلاته رو خوردم ولی آخرم نفهمیدم کی بود!

 

در نهایت هم با محمد فکر کردیم عکس العملای من شبیه بز بوده . واسه همین یه ایمیل نوشتیم و از طرف هر دومون به همه بچه ها فرستادم. توش نوشتیم که این خبر خیلی بدی بود که شنیدبم و خیلی ناراحت شدیم که این اتفاق افتاده و این آدم دیوانه مردم رو عزادار کرده و از این بیشتر ناراحت شدیم که این آدم ایرانی بوده. و امیدواریم که دیگه همچین خبرهایی رو نشنویم.

 

 

انقدر عکس العملهای خوبی امروز دیدم که خیلی خوشحال شدم که سیدنی رو برای زندگی انتخاب کردم جایی که اکثریت مردم به جای قضاوت قومی و مذهبی به خود شخص نگاه میکنن. چیزی که شاید خود من نتونم هنوز انجام بدم. مثلا اگه ببینم یه احمقی با کسی نژادپرستی برخورد می کنه، اینهمه مثال دوست داشتنی رو نادیده بگیرم و بگم اوزیا نژادپرستن!!!!!

 

 

 

دعای پایانی:

خدایا لعنتی این صابخونه گفته دقیقا 8تم ماه دیگه باید پاشین حالا ما یه خونه پیدا کردیم واسه 19 این ماه!! این دو هفته اجاره دو تا خونه رو کی میخواد بده؟چه کسی پاسخگو ست!

 

 

* منظور از راس شخصی به نام راس میباشد نه اینکه راست!!!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ توسط بهار

دوستان عزیز با توجه به اینکه بنده اصلا استعداد هنری نویسی ندارم متوجه شدم که ملت هیچکی نفهمیده من چی نوشتم تو پست قبلی! 

ایشون مثلا خاطره یه بچه سه چهار ساله از یه خونواده ایرانیه که اینجا به دنیا اومده . همش هم زاییده ذهن مشوش نویسندس . هیچگونه مرجعی هم نداره استرس نگیرین لدفن 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ توسط بهار

چن روز پیش رفته بودیم یه مهمونی. طبق معمول نه کسی مارو تحویل نگرفت نه ازمون پرسید میخوای لباستو عوض کنی یا نه! دم در با همه رو بوسی کردن الا ما! تازه ما با این اصن مشکلی نداشتیم که!  این وسط یکی اومد لپ مارو محکم کشید!!! نه حالت عادیا! یه حالت دیوانه واری!!! اصن صورتمو تکون تکون داد!!!! من که خشکم زد! آبروی مارو جلو بقیه مهمونا برد. نه جلوی دوستا! نه! همه هفت پشت غریبه!  حالا اینجا جای غر زدن نیست ولی آخه بدبختی اینه که دوستم پیدا نمیکنی که! نمیتونی آدمای دورتو انتخاب کنی! هر مهونی میری یه عده جدیدن. از قبلیام خبری نیست. هربار باید به زور با دوسه نفر زورگوی ازخودراضی سروکله بزنی که مهمونی تموم شه. تا آخرش چن بار تا مرز گریه پیش میری . اصلا خوشم نمیاد. هیچکی به تو نمیخوره. بعضیا خیلی از خود راضین. حسودن ! چشم دیدن اینکه تو چیزی داریو ندارن! حتی یه ماشین ساده!

من آخه نمیدونم چرا اون وسط این لباس ضایعو پوشیده بودم!!! البته دست منم نبود اگه میتونستم که یه لباسایی انتخاب میکردم که فک همه بیفته! اولشم که پوشیدم فک نمیکردم انقد بد باشه. یه جوری نیگام میکردن انگار دیوونه دیدن! البته حقم داشتن لباسام شبیه دلقک بود. 

خلاصه آقا من نمیدونم اینا مشکلی چیزی داشتن فک کنم!  خودشون از هر دو کلمه اینگلیسیشون یکیش اشتباه بود  ولی من هر وخت اینگلیسی حرف میزنم مسخرم میکردن. ازبسم که حسودن اصرار  داشتن که من بدبخت اینگلیسی حرف نزنم. فارسیم تا حرف میزدم یه جوری نیگام میکردن که کلا از حرف زدن پشیمون شم.

مگه نه اینکه رسمه مهمون نوشیدنیشو انتخاب کنه؟ نه من بگما تاحالا چن جا دیدم!! چایی و قهوه رو که انتخاب کردم بهم ندادن گفتن داغه میسوزی!!!! اون هیچ تازه هیچیم بهم تعارف نکردن. نمیدونم شاید به خاطر لباسام بود ولی هیچکی جدیم نمیگرفت. انقد گفتم دستشویی کو! دستشوییو نشون بدین! که دیگه متاسفانه... تازه بعد اطرافیان من عذر میخوان!!! جالبه واقعا!

 

نمیدونم والا من که این جماعتو نشناختم ولی تو این مهمونی یه چیزی که خیلی برام جالب یود اپن آشپزخونه بود. بلند بود سنگ سباه! خیلی صاف و براق! کسی که نبود چندبار رفتم بالاش پریدم. ولی خب استرس داشتم زود مجبور شدم بیخیال شم. چون ببیننت داد میزنن. خلن اصن!! بعد رفتم سراغ در یخچال ازون شاستیا داشت که لیوان میزاشتی توش آب و یخ میریخت. تا کسی نبود چن بار امتحان کردم. خیلی کیف داشت. لیوانو خالی میکردم تو ظرفشویی دوباره آب میکردم. ینی واقعا اون چند لحظه کیف کردما! یهو این وسط تو راه ظرفشویی پام لیز خورد لیوانه شیکست. مامانم یه دادی زد که هنوزم تو گوشمه. بعدم چن تا پشت دستی!! صابخونه هی میگفت عیب نداره ها اون ول کن نبود! شا میبخشه شاقلی نمیبخشه! از مهمونیا متنففففففرم! اینم از تفریح ما! گوشیم برام نمیخرن هی باید التماس اینو اونو کنم تو مهمونی! متنففففرم!!!

 

 

 

 

 

 

♥اینو مخصوصا نوشتم واسه دو تا نی نی خوشگل که تو خانواده دوستای خوبم دارن میان به این دنیا و من به شدت منتظرم بیان که براشون مهمونی بگیرم تا ببینم خاطرات واقعیشون تو سیدنی چقدر با این نوشته فرق میکنه.  نسل جدید نسل ایرانی اوزی!

 

دعای پایانی:

خدایا والا قبلنا هرکی بچش میشد نسل دوم نوش میشد سوم به همین منوال نتیجه و اینا... به ما که رسیده تو این چن سال عمرمون بیست سی تا ازین نسلا اومدن دیگه بچه هامون چقد با ما فرق کنن صلوات!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ توسط بهار
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اخبار سینما

خرید پستی

خرید اینترنتی

شارژ ایرانسل

دانلود