خاطرات من، همسر و استرسليا!
God is waiting to know what I want and surely he will reply

خیلی وخت بود نمینوشتم. آقا هرروز که میومدم خونه یه خارش ذهنی و خود درگیری داشتم که بنویسم!! تا چش میزنی میبینی نصفه شبه! هی دوست داشتم بنویسم. خلاصه ناخوداگاه ذهنم همچین با لگد این سیم لپتاپو کشید و شوتش کرد که لپتاپ بدبخت ترکیدرفت تو کما!!! حالا دیگه با خیال راحت نمی نویسم!!!

 

البته همسر جان لطف کردن دل و رودشو ریختن بیرون ایشالا تا دوهفته دیگه که قطعه بیاد برمیگردم سر ملتو میخورم 

 

 دعای پایانی:

 خدایا این گوشیو از ما نگیر! خدایی ببین پست میزارم وسیله کاره! از همسرمون البته خواستی بگیر.  سرش زیادی تو گوشیه منم شاهدم کاریم نداره!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط بهار

لطفا اگر محتوای این مطلب بی ربط با آنجه شما آن را جستجو کرده اید میباشد آن را در این محل  گزارش دهید ولی مطمئن باشید هیچکس نیست رسیدگی کند و فقط من هستم که گزارش شما را میخوانم. پس خبری از بلاک و این حرفا نیست. بناراین خون خود را کثیف نکرده و بیخودی تلاش نکنید و برید مطالب مرتبط تر رو مطالعه کنید. درضمن بیخودم رو اون "گزارش دهید" کلیک نکنید. لینک نیست! جنبه نمایش دموکراتیکی داشت.

اما اگر علاقه دارید به جای سفرنامه بسیار درهم و برهم من مطالب کوتاه تر و ساده تری از بالی را مطالعه کنید منابع بیشتر را کلیک کنید. .. نه کلیک کردی؟؟؟ خدایی؟؟ دوباره؟؟؟ .... منابع دیگری نیست عزیز من! مجبوری همینو بخونی و هیچ چاره ای هم نیست . منم خیلی دوست داشتم مطالب دیگه ای رو بنویسم ولی دیگه متاسفانه همینه دیگه باید ساخت!

 

اگر میخواهید فحش بدهید اینجا را کلیک کنید! نه خدایی کلیک کن! خدایی! جان من! ای باباااااا...!

دیگه بریم سر اصل مطلب.

 

 بالی- عبود

من از وقتی که عکس این هتلای لوکس و استخرای پر گل و دریای آبی کمرنگو تو عکسا دیدم عاشق بالی شدم. بنابراین همیشه بقل بصل انخاع محمد زمزمه میکردم منه ببر بالی! منه ببر بالی...

خلاصه انقد این عمل تاثیر گذارو تکرار کردم که بالاخره تصمیم گرفت برای تولدش منو ببره بالی! ینی بهترین کادوی تولدی بود که من واسه محمد گرفته بودم البته از نظر خودم.

یه ماه مونده بود به تولدش گفتیم ای بابا چیکار کنیم؟ هی گفتم عزیزم بخدا رودروایستی نکنا پولامون که یه جاس بگو چی میخوای من سورپرایزت کنم میدونی که حساب مخفی پخفی ندارم . هی میگفت نه بانو سلامتی شما... البته یه ریشتراشم باشه بد نیست. یا مثلا کلاس شنا.. یا شایدم...

آقا دیدیم اوضاع داره خراب میشه دو تا پلک محکم زدیم یه آه جانسوز کشیدیم گفتیم کاشکم که تولد من بود میرفتیم باااااالییی!

همسرمم قلبش دریا! هی اصصصصصصرار کرد (در حد یه بار فک کنم) که خب میخوای بریم . مام خلاصه با اینکه اوضاع مالی خیلی زیبا نیست قبول کردیم. گناه داشت خدایی آخه تولدش بود.

 

بلیط هواپیما:

ازونجایی که ما عادت کرده بودیم از ایران که بلیط هواپیما رو آنلاین بگیریم اینجام دیفالت رفتیم سراغ این گزینه ! که حالا بگم که بعد فهمیدیم میتونستیم همون آفر رو ببریم آژانس هواپیمایی چونه بزنیم حتی ارزونترم بگیریم.

آقا سخن کوتاه که جت استار تو هواپیماها قر میداد البته بعد از مالزی ایرلاین که پشتک میزد! چون قیمتاشون از بقیه کمتر بود. ما خیلی بسیار به جان گرانمایه اهمیت دادیم و مالزی رو بیخیال شدییم. و یکصدا فریاد زدیم جت استااااار!

قیمت بلیط نفری 800 دلار رفت و برگشت. البته از این ارزونترم هست ولی ما چون واسه بیست روز بعد میخواستیم باطبع خونمون تو شیشه بود. نه غذا نه بار (بار منظورم ازون بارای ذهن خراب شما نیست! بار ! محموله! ای بابا محموله منظورم ازون محموله های که تو فک کردی نیست... همون لاگج! آخیش).این جور بلیطا ، در لحظه خرید خیلی حس خوبی به آدم میده یه حسی تو مایه های ایکیوسان و اینا ولی وقتی میری تو هواپیما بعد واسه بقل دستیت غذا میارن تو باید نگا کنی احساس کزت بهت دست میده که داره واسه دختر کبریت فروش از جشمه آب میاره) ! خلاصه فهمیدیم که یه 10 کیلو نفری میشه برد ولی برگشت نفری 7 کیلو میشه آورد!! از قوانین محترم هواپیمای برگشت بودن! خدارو شکرم که قبل پرواز یه دل سیر رفتیم رستوران غذا خوردیم چون تو هواپیماش غذا رو حتی نمیفروشن!! ینی ایکیوسانو کلا میزنن تو دماغت!

خلاصه در زمینه بارم چیزی نداشتیم چون گفتیم اونجا سفره هایی از اطمعه و اشربه فراهمه و لباسهایی از حریر پس میریم همه چی اونجا میخریم.

بنابراین این بلیط رو استاد کردیم به علاوه بیمه و اینا که بیمه حدود 100 دلار بود.

خلاصه از فرداش ذوق بالی تو صورت من بود. تا یکی میگفت چطوری میگفتم دارم میرم بالی! نتیجش شد همکارام چن تا یوتیوب برام فرستادن از اوزی هایی که تو بالی به قتل رسیدن یا اوزیایی که مواد مخدر بردن و تو مرز گرفتنشون دیویست ساله تو زندانای اندونزین! البته خودشون همه رفته بودنا فقط میخواستن هیجان قضیه زیاد شه. (منم گفتم بگم شمام بی بهره نباشین!  اگه میخوای بری بالی برو اینا رو سرچ کن! احساس قبل تونل وحشت بهت دست میده.)

یه نتیجه دیگش هم این شد که داشتم پای تلفن به دوستم میگفتم آره دیگه خواااااهر دلت بسوزه که من دارم بالاخره میرم بالی! که گفت ویزا گرفتی؟

منم گفتم نه بابا ویزا کیلو چنده ؟ من که از همکارمم پرسیدم گفته ویزا نمیخواد لب مرز صادر میکنن.

گفت راست میگی؟ آخه اونیکی دوستم که یه ماه و نیم دیگه میرن رفتن ویزا گرفتن. آقا در این لحظه (یه هفته به پرواز) روحمان به ملکوت اعلی پرواز کرد...

طرز تهیه ویزا:

 شهروند استرالیایی: ابتدا لب مرز میروید. یک پول از جیبتان در می آورید . حدود 25 دلار. پاسپورت را داده و با ویزا تحویل میگیرید و به سلامت

شهروند ایران مقیم استرالیا (حتتتتی اقامت دایم) (((حتتتی من))) : شما تشریف میبرین سایت اندونزی. دیویست و پنجاه بار و گزینه ویزای توریستی کلیک میکنین. هفتصد بار رو ساعت کار دفتر کلیک میکنین. اطلاعات کاملی بدست نمیارید. زنگ میزنید. کسی گوشی رو بر نمیداره. ( این قسمت خیلی مهمه) چون صدای پیغامگیر عزیز براتون توضیح میده که چه مدارکی لازمه. اونارو یا پست میکنین. یا میبرین سفارت.

پاسپورت و ویزا و یه عکس و 60 دلار پول !!! و یه فرم . (البته شاید چیزای دیگه هم بخواد من دیگه یادم نیست ننه)

اینا رو میبری با روح گشاده تحویل اونا میدی. 5 روز کاری طول میکشه که ویزات صادر شه. بعد دوباره میکوبی سه ساعت میری از جلوی خونه احسان اینام رد میشی که میرسی به سفارت تا ویزاتو بگیری. بعد تا خونه هی میگی خدا خیر بده این دوستمو که به من گفت!!!

بعد دوروز با مترو رفتیم فرودگاه و تو یه صف پر از پسرا و دخترای جوون اوزی با تخته های موج سواری منتظر چک این شدیم....

 


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ توسط بهار
   معتاد


تو این مدتی که نبودم و البته صدها نامه و پیغام نوشتن که بدونم ، نوشتن که بدونم که مردم ایران و حتی آبادان و خارج هم نگران منن و دلشون تنگ شده بوده، در اصل همینجا بودم . پای لپ داشتم شماها رو نیگا میکردم و میدیدم تو دستتو تو دماغت کردی. بله تو . پ کی؟؟ چرا ما همیشه فک میکنیم همه کارای بدو بقیه میکنن مام که آدم خوبه ایم؟ حالا این بحث و بیخیال

داشتم میگفتم ، آدم واقعا احساس روح بهش دست میده وقتی میبینی ارتباطت با کسایی که میشناسی یهو قطع میشه. تو این مدت به حرفایی که روزای اول مدیر عاملمون بهم زد پی بردم. میگفت که وقتی شوهر کرده و اومده اینجا 14 روز طول میکشیده که یه نامه ای که از اینجا میفرستاده بدست مادرش تو ایرلند برسه. بعد اون که جواب میداد دوباره نیم ماه طول میکشید تا جواب به این برسه. و وقتی نامه رو باز میکرده که اطلاعات داخلش فسیل شده بوده بنابراین همش ا حساس نگرانی داشته و دوباره همون موقع یه نامه در تایید نامه قبلی مینوشته و  همین منوال ادامه داشته. البته من نپرسیدم تا کی ولی احتمال زیاد تا وقتی که تلفن اختراع شده . یا شایدم برق! من دیگه روم نشد بگم چی اختراع شد که این اقدامات به پایان رسید. میدونین که خانوما رو سنشون حساسن .

مام تو این چن روز به همین بلا دچار شدیم. ینی من شارژ تلفن خودمو محمدو به علاوه دو تا اینترنتشون یه جا هورت کشیدم. چون چمیدونستم آقای محترم ای دی اس ال تو جابجایی خونه 2 تا 4 هفته لفتش میده که اینترنتو وصل کنه! اصن صبا با بدن درد پا میشدم! تازه فهمیدم چقد از خونوادم دورم! تازه فهمیدم روزی چند بار تو ذهنم سوال ایجاد میشه و همون لحظه جوابشو از گوگل میگیرم! تازه فهمیدم با هر برنامه ای چقد خواننده ها و بازیگرا رو تو گوگل سنشونو درمیوردم که ببینم از من کوچیترن یا بزرگتر! تازه فهمیدم بلدنیستم باقالی پلو درست کنم ! تازه فهمیدم چقد آدرسارو اینجا بلد نیستم! تازه فهمیدم ... خلاصه این شد که چنین شد. داشتیم ترک میکردیم. دیگه شروع کرده بودم تو راه نونخورده میریختم که مسیر برگشتو گم نکنم. با محمد تو مرکز خریدا یاد گرفته بودیم با دود به هم علامت میدادیم. داشتم واسه خونوادم نامه مینوشتم رو قاصدک فوتش کنم که دیگه اینترنت وصل شد و من دوباره در خدمتم 

تو این مدت ما جابجا شدیم. دو تا همکار جدید ایرانی پیدا کردیم. یکیش دوستمونه یکیش قراره دوستمون بشه. مسافرت بالی رفتیم. خلاصه کلی بزرگ شدیم.

.

.

.

تموم شد دیگه!

 

خو آخه چی بنویسم دیگه؟ میخواین دوباره درباره مخارج اولیه زندگی در سیدنی بنویسم؟ والا

حالا یه روز سفرنامه بالی رو میزارم خدایی! جای فوق العاده ایه. فعلا فقط همینو بدونین اگه پاسپورت اوزی ندارین لب مرز بهتون ویزا نمیدن مث اوزیا . پا نشین با بیژامه را بیفتین که شب بمونین! باید از اینجا با بابای عروس صحبت کنین ینی از سفارت اندونزی ویزا بگیرین. که البته این به دلیل اقدامات سلحشورانه برادران بوتیه که از اونجا با قایق در رفتن اومدن اینجا، دیگه اندونزی که واسه سوسکم لب مرز ویزا صادر میکنه تا میفهمه ایرانیی با اینکه اقامت دایم اینجا رو داری ( که البته من منظورشو نفهمیدم!) میگه باید ویزات تو سفارت بررسی بشه. خلاصه کلام این که حداقل یه هفته زودتر باید ویزا بگیرین.

 

پست بعدی راجع به بالی. پست بعدیش خالی!! هااااااا...ا ها! خیلی هم بامزه

 

دعای پایانی:

خدا جان ما جابجا شدیم دستت درد نکنه . یه دونفر از دوستامونم اومدن کمکمون خونه رو واسمون چیدن. حالا در این لحظه آرزوهام به چند شاخه اصلی و هزاران شاخه فرعی تقسیم... خب بابا وایسا حرفم تموم شه! در رفت!



نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط بهار

موضوع از لحظه ای شروع شد که وقتی داشتم پشت میزم کار میکردم شنیدم که رابرت اومد پیش راس* و گفت شنیدی ؟؟!!! آدم حالش بد میشه! اصلا بیتبیهتثهلشخلت  لتقهالقال تلهالثا... ثتک

راسم گفت: آره واقعا که بیتبها هالال للنلدکصثت

داشتم به صورت کااااااملا طبیعی کار میکردم ولی خب گوشم اونور بود! درسته که حرکتم بسیار پرفشنال بود ولی خب نتیجه این شد که بالا خوندین. بنابراین عکس العملی نشون ندادم

رابرت هر ده دقیقه مثل زیرنویس میومد میچسبید به جون یکی میگفت دیدی!!! آدم حالش بد میشه!! نبتخا نشلاخاالق نلاصث3 یلاثال9ع33اها

دقیقا همینارو گفتا مدیونین اگه فک کنین دستمو گذاشتم رو کیبرد!

منم باز چون نمی فهمیدم عکس العملی نشون نمیدادم

خلاصه خواهر...

دیدم نه بابا اینا حالاشون خوب نیست. راس استرس داشت رادیوش روشن بود و میگفت: تمام نیروهای پلیس نتخدلا ل  متتمتهثی ....   به طرز نللثالهعکال بت  ... و تا الان شمیبشخثشالا...

با اینکه یه سرنخایی دستم اومده بود عکس العملی نشون ندادم

دیگه داشت بعد ازظهر میشد . نگران شدم گفتم راس خوبی؟ گفت : آره امروز خیلی سرم شلوغه و اینا. طفلکی متوجه نشده بود که من نفهمیدم تا حالا!

دیگه عکس العملی نشون ندادم.

دوباره رابرت تشریف آورد و شروع کرد گفت آدم حالش بهم میخوره و اصن این چه وضعیه و از این حرفا به راس...

وقتی داشت اینا رو میگفت، من خسته نباشم عکس العملی که نشون دادم تو گوگل سرچ کردم  sydney today! 

یه عکسی اومد بی تفاوت رد شدم دیدم خبری نیست و بنابراین عکس العملی نشون ندادم

داشتم کار میکردم دیدم دوستم از ایران تو وایبر زده بهار تو استرالیا گروگانگیری شده!!!!؟؟؟

به سرعت عکس العمل نشون دادم!!! بله فحش ندید دیگه فهمیدم!!   به راس گفتم گروگانگیری شده؟؟؟؟ گفت دهک!  مگه نمیدونستی!! آره! بنتلخها کثهلاکا نشهخ

گفتم: او مای گاد!!! تو دلم گفتم خاک تو سرشون خوبه چاقوکشی نبوده وگرنه حتما ایرانی بود.

خلاصه با محمد تو راه برگشت کلی ترسیدم گفتم فرض کن امروز صب که قهوه میگرفتیم واسه ما این اتفاق می افتاد و خدا رو شکر که اینا ایرانی نیستن و خاک تو سر استرالیا که این افراطیا رو راه میده و ازین چرتا!

بعدم اومدم خونه پای تلویزون . یهو صورت یارو یکم از پشت پنجره کافه تو دوربین معلوم شد! گفتم محمد دیدمش کصافطو!!! عرب بود تابلوه!!!

خلاصه!!!! شب شد و صب شد پاشدم دیدم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله!!! مامانم زده بهار ! اخبار گفته یارو ایرانی بوده!!! چرا آخه همه چیو به ایرانیا مربوط میکنن!!!؟؟ (مامانم ماشالا هنوزم اعتقادات زیبایی داره!)

مارو میگی آقا خود به خود رفتیم چلنج آب یخ!!! دیدم خیلی نامردیه تنهایی !! محمدم به این چالش دعوت کردم با یه جیغ بنفش گفتم پاشو یارو ایرانی بوده!!!!!!!!!!!!!!!!! و صبح زیبا آغاز شد...

 

 

انقدر ناراحت بودم که نفهمیدم چطور رسیدیم شرکت! غذامونم یادمون رفت! از یه طرف ناراحت اونایی که انقدر شب سختی داشتن و بعدش مردن و از طرف دیگه ناراحت اینهمه ایرانی و مسلمونی که به خاطر این آدم احساس خجالت میکنن. طرفای ظهر احساس گرسنگی هم البته به اینا اضافه شد که اونم در جای خود از اهمیت خاصی برخوردار بود.

خلاصه رفتم شرکت. یکم استرس داشتم. تا رفتم پای میزم دیدم  راس میگه چطوری امروز؟ فهمیدم منظورش چیه. گفتم خیلی ناراحتم واسه اتفاقی که افتاده!

اونم عکس العملی که نشون داد گفت : این حادثه ما رابه مثال مشتی محکمتر ساخته و امروز تمام سیدنی با یکدیگر چسبیده و متحد میباشد و تمامی مردم سیدنی بسیار به قضیه دوستی اهمیت داده و باید با یکدیگر ...

خلاصه حرفای اخبار صبحو یه بار واسم تکرار کرد!

احساسم بدتر شده بود. گفتم این انقد اخباری حرف زد حتمنم که تو دلش یه چی دیگس! عکس العملی نشون ندادم.

مدیر عاملمون تا از در اومد تو ییهو منو بقل کرد گفت خوبی؟ من و شوهرم از صب نگران شما بودیم! من همش گفتم الان اونا خیلی ناراحتن! شوهرمم گفت باید امروز مواظبشون باشیم!!!

عکس العملی که من نشون دادم لباسشو ماتیکی کردم گفتم اوا خاک تو سرم! گفت عیب نداره!

دوباره بعد چن دقه اومد گفت خوبی؟

گفتم آره

گفت بیا پایین با هم حرف بزنیم. رفتیم 20 دقه با من راجع به اینکه کار یه آدم روانی به بقیه جامعه ربطی نداره و همه اینطوری فک میکنن و ما کلا خیلی نگرانیم که شما احساس ناراحتی بکنین بخواین برگردین و از این حرفا! زد.

عکس العملی که نشون دادم این بود که یه بار دیگه ازش عذر خواستم که لباسشو ماتیکی کردم!!! چون به نظرم هنوزم از اهمیت زیادی برخوردار بود این موضوع!

 

اومدم بالا دیدم یکی دیگه از همکارام واسم شکلات گذاشته با یه صورتک خندون رو میز کارم!!!!

عکس العملی که نشون دادم شکلاته رو خوردم ولی آخرم نفهمیدم کی بود!

 

در نهایت هم با محمد فکر کردیم عکس العملای من شبیه بز بوده . واسه همین یه ایمیل نوشتیم و از طرف هر دومون به همه بچه ها فرستادم. توش نوشتیم که این خبر خیلی بدی بود که شنیدبم و خیلی ناراحت شدیم که این اتفاق افتاده و این آدم دیوانه مردم رو عزادار کرده و از این بیشتر ناراحت شدیم که این آدم ایرانی بوده. و امیدواریم که دیگه همچین خبرهایی رو نشنویم.

 

 

انقدر عکس العملهای خوبی امروز دیدم که خیلی خوشحال شدم که سیدنی رو برای زندگی انتخاب کردم جایی که اکثریت مردم به جای قضاوت قومی و مذهبی به خود شخص نگاه میکنن. چیزی که شاید خود من نتونم هنوز انجام بدم. مثلا اگه ببینم یه احمقی با کسی نژادپرستی برخورد می کنه، اینهمه مثال دوست داشتنی رو نادیده بگیرم و بگم اوزیا نژادپرستن!!!!!

 

 

 

دعای پایانی:

خدایا لعنتی این صابخونه گفته دقیقا 8تم ماه دیگه باید پاشین حالا ما یه خونه پیدا کردیم واسه 19 این ماه!! این دو هفته اجاره دو تا خونه رو کی میخواد بده؟چه کسی پاسخگو ست!

 

 

* منظور از راس شخصی به نام راس میباشد نه اینکه راست!!!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ توسط بهار

دوستان عزیز با توجه به اینکه بنده اصلا استعداد هنری نویسی ندارم متوجه شدم که ملت هیچکی نفهمیده من چی نوشتم تو پست قبلی! 

ایشون مثلا خاطره یه بچه سه چهار ساله از یه خونواده ایرانیه که اینجا به دنیا اومده . همش هم زاییده ذهن مشوش نویسندس . هیچگونه مرجعی هم نداره استرس نگیرین لدفن 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ توسط بهار

چن روز پیش رفته بودیم یه مهمونی. طبق معمول نه کسی مارو تحویل نگرفت نه ازمون پرسید میخوای لباستو عوض کنی یا نه! دم در با همه رو بوسی کردن الا ما! تازه ما با این اصن مشکلی نداشتیم که!  این وسط یکی اومد لپ مارو محکم کشید!!! نه حالت عادیا! یه حالت دیوانه واری!!! اصن صورتمو تکون تکون داد!!!! من که خشکم زد! آبروی مارو جلو بقیه مهمونا برد. نه جلوی دوستا! نه! همه هفت پشت غریبه!  حالا اینجا جای غر زدن نیست ولی آخه بدبختی اینه که دوستم پیدا نمیکنی که! نمیتونی آدمای دورتو انتخاب کنی! هر مهونی میری یه عده جدیدن. از قبلیام خبری نیست. هربار باید به زور با دوسه نفر زورگوی ازخودراضی سروکله بزنی که مهمونی تموم شه. تا آخرش چن بار تا مرز گریه پیش میری . اصلا خوشم نمیاد. هیچکی به تو نمیخوره. بعضیا خیلی از خود راضین. حسودن ! چشم دیدن اینکه تو چیزی داریو ندارن! حتی یه ماشین ساده!

من آخه نمیدونم چرا اون وسط این لباس ضایعو پوشیده بودم!!! البته دست منم نبود اگه میتونستم که یه لباسایی انتخاب میکردم که فک همه بیفته! اولشم که پوشیدم فک نمیکردم انقد بد باشه. یه جوری نیگام میکردن انگار دیوونه دیدن! البته حقم داشتن لباسام شبیه دلقک بود. 

خلاصه آقا من نمیدونم اینا مشکلی چیزی داشتن فک کنم!  خودشون از هر دو کلمه اینگلیسیشون یکیش اشتباه بود  ولی من هر وخت اینگلیسی حرف میزنم مسخرم میکردن. ازبسم که حسودن اصرار  داشتن که من بدبخت اینگلیسی حرف نزنم. فارسیم تا حرف میزدم یه جوری نیگام میکردن که کلا از حرف زدن پشیمون شم.

مگه نه اینکه رسمه مهمون نوشیدنیشو انتخاب کنه؟ نه من بگما تاحالا چن جا دیدم!! چایی و قهوه رو که انتخاب کردم بهم ندادن گفتن داغه میسوزی!!!! اون هیچ تازه هیچیم بهم تعارف نکردن. نمیدونم شاید به خاطر لباسام بود ولی هیچکی جدیم نمیگرفت. انقد گفتم دستشویی کو! دستشوییو نشون بدین! که دیگه متاسفانه... تازه بعد اطرافیان من عذر میخوان!!! جالبه واقعا!

 

نمیدونم والا من که این جماعتو نشناختم ولی تو این مهمونی یه چیزی که خیلی برام جالب یود اپن آشپزخونه بود. بلند بود سنگ سباه! خیلی صاف و براق! کسی که نبود چندبار رفتم بالاش پریدم. ولی خب استرس داشتم زود مجبور شدم بیخیال شم. چون ببیننت داد میزنن. خلن اصن!! بعد رفتم سراغ در یخچال ازون شاستیا داشت که لیوان میزاشتی توش آب و یخ میریخت. تا کسی نبود چن بار امتحان کردم. خیلی کیف داشت. لیوانو خالی میکردم تو ظرفشویی دوباره آب میکردم. ینی واقعا اون چند لحظه کیف کردما! یهو این وسط تو راه ظرفشویی پام لیز خورد لیوانه شیکست. مامانم یه دادی زد که هنوزم تو گوشمه. بعدم چن تا پشت دستی!! صابخونه هی میگفت عیب نداره ها اون ول کن نبود! شا میبخشه شاقلی نمیبخشه! از مهمونیا متنففففففرم! اینم از تفریح ما! گوشیم برام نمیخرن هی باید التماس اینو اونو کنم تو مهمونی! متنففففرم!!!

 

 

 

 

 

 

♥اینو مخصوصا نوشتم واسه دو تا نی نی خوشگل که تو خانواده دوستای خوبم دارن میان به این دنیا و من به شدت منتظرم بیان که براشون مهمونی بگیرم تا ببینم خاطرات واقعیشون تو سیدنی چقدر با این نوشته فرق میکنه.  نسل جدید نسل ایرانی اوزی!

 

دعای پایانی:

خدایا والا قبلنا هرکی بچش میشد نسل دوم نوش میشد سوم به همین منوال نتیجه و اینا... به ما که رسیده تو این چن سال عمرمون بیست سی تا ازین نسلا اومدن دیگه بچه هامون چقد با ما فرق کنن صلوات!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ توسط بهار

انقدر زندگی جدیدم با زندگی قدیمیم فرق داره که بعضی وقتا حس میکنم دارم خواب میبینم یا اینکه فراموشی گرفتم یا قبلا داشتم خواب میدیدم یا با یکی عوض شدم یا ... نمیدونم کلا در حاله ای از ابهامم

ولی وقتی تمام دوستات ، محیط کارت ، زبانت، طرز خرید کردنت، طرز لباس پوشیدنت، طرز دیدن خونوادت، گذروندن آخر هفته هات، هدفات و آرزوهات یهو عوض شه فکر نمیکنم احساسی غیر ازین داشته باشی.میشی یه آدم جدید با خاطرات و شخصیت قدیمی.

مهاجرت همیشه برام قشنگ و جذاب بود. الان که برمیگردم میبینم چقد سختی هایی رو پشت سر گذاشتم که اصلا تو اون لحظه نفهمیدم این سختیه که من دارم تحمل میکنم. 

استرس شروع یه زندگی جدید، پشت سر گذاشتن تموم دلبستگیا و رفتن به یه جای ناشناخته، رفتن مصاحبه و تلاش واسه کار از روز اول ، زندگی شیر ، زندگی تو یه خونه خالی تقریبا واسه یه ماه، خرج شدن پولا و استرسا... همه اینا استرساییه که نتنها من و محمد بلکه اکثر مهاجرا حس میکنن. خدایی خیلیا رو هم دیدم که تو این شرایط به شدت ناراحتن و غر میزنن و البته حقم دارن  ولی لذت کشف زندگی و محیط جدید انقدر برام زیاد بود که جز دلتنگی خونوادم هیچ کدوم اذیتم نکرد. 

از تک تک لحظه های زیبای زندگیم تو این یک سال لذت بردم. و همه اینها رو مدیون محمد عزیزمم که تمام کج خلقیا، بداخلاقیا، تردیدا و دلتنگیای منو تبدیل به شادی کرد. اینا یه  ضرب المثل جالب دارن که میگه happy wife, happy life! وقتی خانم خونه بداخلاقه خدایی زندگی جهنمه. ولی واقعا تو این شروع جدید همسرم همیشه مواظب بود که من همون happy wife باشم که البته برای خودشم خوب بود. 

یکسال از اومدن ما به اینجا میگذره و هنوز اعتقاد دارم که بهترین ریسک زندگیمون اومدن به اینجا بود.

 

دعای پایانی:

خدایا شمارم خیلی اذیت کردیم . البته یه ضرب المثل داریم که میگه happy couple happy TOEFL البته معنی نداشت فقط یهو یادش افتادم گفتم بگم.  در ضمن این ضرب المثل مال خودمه 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ توسط بهار

آیا چرا نمینویسم

ببینید عزیزان من .. واسه من ازین حرفا نگین که تو اونجا چرا نمینویسی و بوق و از این حرفا! من خودم ازونا بودم که یه روز هفتمو میذاشتم به کسایی که اومده بودن اینجا و دیگه نمینوشتن فحش میدادم! آره داداش!

ولی خب دلایلی اینجا هست که من متوجه شدم تمام این فحشا کمونه کرده هیچکدوم نخورده بهشون.

ولین و بدترین مسئله لپتاپه. آقا این لپتاپه بود ما قسطی خریدیم که قبلا گفته بودم، این اصن روانی شده. اینجام که تعمیرات اینا رو ما خیلی طرفش نرفتیم کلا هر روز سخت تر میشه باهاش نوشتن.

دومین دلیل که از اون بدتره اینه که اینجا من یا خیلی ذوقمرگم که نمیتونم بنویسم یا دپرسم که اصن دلم نمیخواد بنویسم! از اون  بدتر حافظس! نمیدونم واسه سنه یا واسه استرالیا! اصن حافظم دیگه کلا ننه یاری نمیکنه. مثلا میخوام جواب یکی رو اس ام اس بدم یهو میرم تو فیسبوک! بعد فرداش یادم میاد ای بابا! قرار بود جواب بزنم واسه بنده خدا.

آممما بدترین دلیل! آقا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من ایران بودیم وقتای ناهار میومدم وبلاگمو آپدیت میکردم. الان خو اصن نمیشه تو شرکت لامصب!

 

حالا خلاصه روده درازی بسه.

امروز روز اول سپتامبره. اینا یه چی دارن به اسم "پینچ اند پانچ"! ینی چی ؟ ینی روز اول ماه  تا قبل ظهر هرکی بهت مشت بزنه نباس جوابشو بدی! اینم از این رسمای شیرین اوزی

دارم یه دوره برنامه نویسی میرم از طرف شرکت و قراره بعدش یه دوره دیگه هم برم. کلا بیشتر آیتی شدم تا نقشه بردار.

میخوام یه اسم بزارم واسه خودم مثلا نشتی! والا!

از اینکه میبینم بازم میاین سر میزنین خیلی خوشحال میشم. مرسی ازتون.

آ راستی اینجا سبزی به نسبت ایران گرونتره خب. ما رفتیم بازار دیدم جعفری و گیشنیز قیمتش مناسبه حول شدم گفتم ایول میگیرم میریزم تو سبزی قرمه بوی خوب بگیره. آقا گرفتیم مامان محترم فرمودن که اینی که گرفتی سبزی سوپ میشه اون شنبلیلس که واسه بوی قرمه سبزی خوبه.

هیچی دیگه الان 7 بسته سبزی سوپ دارم. کسی خواست درخدمتیم

دعای پایانی

خدایا پینج اند پانچ! گفتم  یهو تو پیشقدم نشی!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم شهریور ۱۳۹۳ توسط بهار

این نیوتن بنده خدا بود یه سری قوانینی وضع کرده بود در حد چن صد هزارتا، یه چن تا جدیدا وضع کرده که یکیش درمورد حساسیت به استرالیاس . اونم اینه:

 وقتی خونت بغل پارک باشه فاتحه ریه و دماغت خوندس!

بله جواب سوال تو ذهنتون مثبته!... نیوتن مسلمون بوده. چیه؟ 

این قانون روی ما به شدت تاثیرگذار بود مثل قانون جاذبه رو سیب. البته من اول اصلا جدی نمیگرفتم و یه ریز دستمال دستم بود ولی بعد که یکم جدی تر شد به سرعت خود را به دکتر رسانده و مورد درمان قرار گرفتم که خدارو شکر خیلی بهترم. غرض از عرض مطلب این که در صورت حساسیت حواستون به این باشه که اینجا خیلی دار و درخت داره و حساسیت رو تشدید میکنه. و دوم اینکه حساسیتو جدی بگیرین برین دکتر. حتی اگه دارو 49.9 دلارم بود بازم بخرین. خسیسیم حدی داره! والا!

 

امروز با محمد و بچه های شرکت یه مسابقه ای به نام tough block challenge! خیلی جالب بود . من که نصفشو پیچوندم چون ترسناک بود ولی بازم جایزه قوی ترین دختر رو بردم! حدس بزنین چرا!

قانون چونصدم نیوتن: اگر در این بازی در گروهی دختر دیگری غیر از شما وجود نداشت شما قطعا جایزه قویترین دختر رو میبرید. و نوش جونتون!

بله بازم جواب سوال ذهنتون مثبته. ایشون داور این مسابقات هم بودن در زمان خودشون!

 

دعای پایانی:

خدایا تیم ملی...  برگشت؟! ای بابا دیر دعا کردم !؟!! حداقل جام ملتهای آسیا ما بیلیط گیرمون بیاد بریم 



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳ توسط بهار

انقدی که تو این سایت و اون سایت دنبال این گشتم که آیا تولد خود را در سیدنی چکار کنیم (اونم تولد سی سالگی که اینجا بهش میگن big birthday ) تو امتحانای دانشگام درس نخونده بودم.

اول گذاشتیم به عهده همسر خان که تصمیم بگیرن مثلا ما رو سورپرایز کنن ولی آخر دلمون نیومد انقد اذیت شه چون من تو تولد سی سالگیش فقط یه کیک گرفتم با یه شمع و خلاص! ینی سورپرایز فجیعی داشت! و بنده خدا هیچی هم نگفت. خب همین دیگه ترسناکه! چرا هیچی نگفت؟ تازه تشکر هم کرد؟ به همین دلیل واسه پیشگیری از پسلرزهای تولد قبلی ! سکانو دست گرفتم و با همدیگه دنبال تولد بازی گشتیم.

حالا گفتم بنویسم شاید به درد کسی خورد.

تولد بستگی به روحیه آدم داره که مثلا آیا آدم باکلاسی هستی یا شادی یا کلا شاد باکلاسی یا غمگین بیکلاسی یا اجتماعیی یا ترجیحا تنهایی رودوس داری یا بچه داری یا نداری خلاصه ...

با توجه به بودجه میشه گفت:

زیر پنجاه دلار:

- یه کیک تولد بگیر با یه شمع تو خونه - شام خودتون درست کنین - عکس بگیرین - اگرم اهل درینک هستین که دوتام درینک مثلا رد واین.

- صبحانه تو تخت خیلی رومانتیکه

- با فری برین سیتی بگردین و برگردین

- سینما بلیط 19 دلار نفری

- بعضی موقعا رستورانا دیل میزنن اونم چیزای خوبی میشه ازش دراورد

50-100 دلار:

- سینما گلد کلاس 3D.  یه شب لوکس میشه. غذا یا هر چی بخواین سفارش میدین که البته اون پولش جداس. ولی بلیطش به تنهایی 42 دلار نفری هست.

- اگه هوا خوب بود میتونین برین پیکنیک لب ساحل

- رستوران کله پاچه ( واسه نوستالژیکا)

100-200 دلار:

- میتونین برین یه رستوران بعد برین سینماهه. یا تو همین سینماهه غذا سفارش بدین.

- میتونین برین کروز چند ساعته روی آبهای هاربور

- کنسرت خواننده های ایرانی

- بلیط باغ وحش و آکواریوم واسه بچه دارا بیشتر

- به سری رستوران هست تو پاراماتا هم شو دارن هم شام. مثلا ریو

200-300 دلار

- شام در رستوران گردان نزدیک هاربور بریح

 

300-600 دلار

- بالن سواری و صرف صبحانه در هانتر ولی نزدیک سیدنی

- برین نیوکاسل یا اطراف سیدنی اونجا یه شب خونه اجاره کنین حتی میتونین با دوستا مهمونی بگیرین

600-1000 دلار

- اجاره قایق روی هاربور که اگه قیمتو برین بالاتر یا جاهای دیگه ممکنه با گارسن و سرو غذا و این چیزا هم بتونین پیدا کنین.

بالای 1000

- کنسرت خواننده های خارجی

- بالی

- مهمونی تو کروز

- بازم بالی

آخه من خیلی بالی دوست دارم

 

رنج قیمتها تقریبیه بازم باید خودتون تحقیق کنین. لطفا تشکر کنین یا سابسکرایب.

این مطلب خرد است .. در آینده ایشالا درسته میشه

 

 

دعای پایانی:

به به خدا جان خجالت نمیکشی انقد دیر به دیر مینویسی مردم ورمیدارن اعلامیه منو میچسبونن به در و دیوار؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۳ توسط بهار
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اخبار سینما

خرید پستی

خرید اینترنتی

شارژ ایرانسل

دانلود