خاطرات من، همسر و استرسليا!
God is waiting to know what I want and surely he will reply

دوستان عزیز با توجه به اینکه بنده اصلا استعداد هنری نویسی ندارم متوجه شدم که ملت هیچکی نفهمیده من چی نوشتم تو پست قبلی! 

ایشون مثلا خاطره یه بچه سه چهار ساله از یه خونواده ایرانیه که اینجا به دنیا اومده . همش هم زاییده ذهن مشوش نویسندس . هیچگونه مرجعی هم نداره استرس نگیرین لدفن 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مهر 1393 توسط بهار

چن روز پیش رفته بودیم یه مهمونی. طبق معمول نه کسی مارو تحویل نگرفت نه ازمون پرسید میخوای لباستو عوض کنی یا نه! دم در با همه رو بوسی کردن الا ما! تازه ما با این اصن مشکلی نداشتیم که!  این وسط یکی اومد لپ مارو محکم کشید!!! نه حالت عادیا! یه حالت دیوانه واری!!! اصن صورتمو تکون تکون داد!!!! من که خشکم زد! آبروی مارو جلو بقیه مهمونا برد. نه جلوی دوستا! نه! همه هفت پشت غریبه!  حالا اینجا جای غر زدن نیست ولی آخه بدبختی اینه که دوستم پیدا نمیکنی که! نمیتونی آدمای دورتو انتخاب کنی! هر مهونی میری یه عده جدیدن. از قبلیام خبری نیست. هربار باید به زور با دوسه نفر زورگوی ازخودراضی سروکله بزنی که مهمونی تموم شه. تا آخرش چن بار تا مرز گریه پیش میری . اصلا خوشم نمیاد. هیچکی به تو نمیخوره. بعضیا خیلی از خود راضین. حسودن ! چشم دیدن اینکه تو چیزی داریو ندارن! حتی یه ماشین ساده!

من آخه نمیدونم چرا اون وسط این لباس ضایعو پوشیده بودم!!! البته دست منم نبود اگه میتونستم که یه لباسایی انتخاب میکردم که فک همه بیفته! اولشم که پوشیدم فک نمیکردم انقد بد باشه. یه جوری نیگام میکردن انگار دیوونه دیدن! البته حقم داشتن لباسام شبیه دلقک بود. 

خلاصه آقا من نمیدونم اینا مشکلی چیزی داشتن فک کنم!  خودشون از هر دو کلمه اینگلیسیشون یکیش اشتباه بود  ولی من هر وخت اینگلیسی حرف میزنم مسخرم میکردن. ازبسم که حسودن اصرار  داشتن که من بدبخت اینگلیسی حرف نزنم. فارسیم تا حرف میزدم یه جوری نیگام میکردن که کلا از حرف زدن پشیمون شم.

مگه نه اینکه رسمه مهمون نوشیدنیشو انتخاب کنه؟ نه من بگما تاحالا چن جا دیدم!! چایی و قهوه رو که انتخاب کردم بهم ندادن گفتن داغه میسوزی!!!! اون هیچ تازه هیچیم بهم تعارف نکردن. نمیدونم شاید به خاطر لباسام بود ولی هیچکی جدیم نمیگرفت. انقد گفتم دستشویی کو! دستشوییو نشون بدین! که دیگه متاسفانه... تازه بعد اطرافیان من عذر میخوان!!! جالبه واقعا!

 

نمیدونم والا من که این جماعتو نشناختم ولی تو این مهمونی یه چیزی که خیلی برام جالب یود اپن آشپزخونه بود. بلند بود سنگ سباه! خیلی صاف و براق! کسی که نبود چندبار رفتم بالاش پریدم. ولی خب استرس داشتم زود مجبور شدم بیخیال شم. چون ببیننت داد میزنن. خلن اصن!! بعد رفتم سراغ در یخچال ازون شاستیا داشت که لیوان میزاشتی توش آب و یخ میریخت. تا کسی نبود چن بار امتحان کردم. خیلی کیف داشت. لیوانو خالی میکردم تو ظرفشویی دوباره آب میکردم. ینی واقعا اون چند لحظه کیف کردما! یهو این وسط تو راه ظرفشویی پام لیز خورد لیوانه شیکست. مامانم یه دادی زد که هنوزم تو گوشمه. بعدم چن تا پشت دستی!! صابخونه هی میگفت عیب نداره ها اون ول کن نبود! شا میبخشه شاقلی نمیبخشه! از مهمونیا متنففففففرم! اینم از تفریح ما! گوشیم برام نمیخرن هی باید التماس اینو اونو کنم تو مهمونی! متنففففرم!!!

 

 

 

 

 

 

♥اینو مخصوصا نوشتم واسه دو تا نی نی خوشگل که تو خانواده دوستای خوبم دارن میان به این دنیا و من به شدت منتظرم بیان که براشون مهمونی بگیرم تا ببینم خاطرات واقعیشون تو سیدنی چقدر با این نوشته فرق میکنه.  نسل جدید نسل ایرانی اوزی!

 

دعای پایانی:

خدایا والا قبلنا هرکی بچش میشد نسل دوم نوش میشد سوم به همین منوال نتیجه و اینا... به ما که رسیده تو این چن سال عمرمون بیست سی تا ازین نسلا اومدن دیگه بچه هامون چقد با ما فرق کنن صلوات!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مهر 1393 توسط بهار

انقدر زندگی جدیدم با زندگی قدیمیم فرق داره که بعضی وقتا حس میکنم دارم خواب میبینم یا اینکه فراموشی گرفتم یا قبلا داشتم خواب میدیدم یا با یکی عوض شدم یا ... نمیدونم کلا در حاله ای از ابهامم

ولی وقتی تمام دوستات ، محیط کارت ، زبانت، طرز خرید کردنت، طرز لباس پوشیدنت، طرز دیدن خونوادت، گذروندن آخر هفته هات، هدفات و آرزوهات یهو عوض شه فکر نمیکنم احساسی غیر ازین داشته باشی.میشی یه آدم جدید با خاطرات و شخصیت قدیمی.

مهاجرت همیشه برام قشنگ و جذاب بود. الان که برمیگردم میبینم چقد سختی هایی رو پشت سر گذاشتم که اصلا تو اون لحظه نفهمیدم این سختیه که من دارم تحمل میکنم. 

استرس شروع یه زندگی جدید، پشت سر گذاشتن تموم دلبستگیا و رفتن به یه جای ناشناخته، رفتن مصاحبه و تلاش واسه کار از روز اول ، زندگی شیر ، زندگی تو یه خونه خالی تقریبا واسه یه ماه، خرج شدن پولا و استرسا... همه اینا استرساییه که نتنها من و محمد بلکه اکثر مهاجرا حس میکنن. خدایی خیلیا رو هم دیدم که تو این شرایط به شدت ناراحتن و غر میزنن و البته حقم دارن  ولی لذت کشف زندگی و محیط جدید انقدر برام زیاد بود که جز دلتنگی خونوادم هیچ کدوم اذیتم نکرد. 

از تک تک لحظه های زیبای زندگیم تو این یک سال لذت بردم. و همه اینها رو مدیون محمد عزیزمم که تمام کج خلقیا، بداخلاقیا، تردیدا و دلتنگیای منو تبدیل به شادی کرد. اینا یه  ضرب المثل جالب دارن که میگه happy wife, happy life! وقتی خانم خونه بداخلاقه خدایی زندگی جهنمه. ولی واقعا تو این شروع جدید همسرم همیشه مواظب بود که من همون happy wife باشم که البته برای خودشم خوب بود. 

یکسال از اومدن ما به اینجا میگذره و هنوز اعتقاد دارم که بهترین ریسک زندگیمون اومدن به اینجا بود.

 

دعای پایانی:

خدایا شمارم خیلی اذیت کردیم . البته یه ضرب المثل داریم که میگه happy couple happy TOEFL البته معنی نداشت فقط یهو یادش افتادم گفتم بگم.  در ضمن این ضرب المثل مال خودمه 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط بهار

آیا چرا نمینویسم

ببینید عزیزان من .. واسه من ازین حرفا نگین که تو اونجا چرا نمینویسی و بوق و از این حرفا! من خودم ازونا بودم که یه روز هفتمو میذاشتم به کسایی که اومده بودن اینجا و دیگه نمینوشتن فحش میدادم! آره داداش!

ولی خب دلایلی اینجا هست که من متوجه شدم تمام این فحشا کمونه کرده هیچکدوم نخورده بهشون.

ولین و بدترین مسئله لپتاپه. آقا این لپتاپه بود ما قسطی خریدیم که قبلا گفته بودم، این اصن روانی شده. اینجام که تعمیرات اینا رو ما خیلی طرفش نرفتیم کلا هر روز سخت تر میشه باهاش نوشتن.

دومین دلیل که از اون بدتره اینه که اینجا من یا خیلی ذوقمرگم که نمیتونم بنویسم یا دپرسم که اصن دلم نمیخواد بنویسم! از اون  بدتر حافظس! نمیدونم واسه سنه یا واسه استرالیا! اصن حافظم دیگه کلا ننه یاری نمیکنه. مثلا میخوام جواب یکی رو اس ام اس بدم یهو میرم تو فیسبوک! بعد فرداش یادم میاد ای بابا! قرار بود جواب بزنم واسه بنده خدا.

آممما بدترین دلیل! آقا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من ایران بودیم وقتای ناهار میومدم وبلاگمو آپدیت میکردم. الان خو اصن نمیشه تو شرکت لامصب!

 

حالا خلاصه روده درازی بسه.

امروز روز اول سپتامبره. اینا یه چی دارن به اسم "پینچ اند پانچ"! ینی چی ؟ ینی روز اول ماه  تا قبل ظهر هرکی بهت مشت بزنه نباس جوابشو بدی! اینم از این رسمای شیرین اوزی

دارم یه دوره برنامه نویسی میرم از طرف شرکت و قراره بعدش یه دوره دیگه هم برم. کلا بیشتر آیتی شدم تا نقشه بردار.

میخوام یه اسم بزارم واسه خودم مثلا نشتی! والا!

از اینکه میبینم بازم میاین سر میزنین خیلی خوشحال میشم. مرسی ازتون.

آ راستی اینجا سبزی به نسبت ایران گرونتره خب. ما رفتیم بازار دیدم جعفری و گیشنیز قیمتش مناسبه حول شدم گفتم ایول میگیرم میریزم تو سبزی قرمه بوی خوب بگیره. آقا گرفتیم مامان محترم فرمودن که اینی که گرفتی سبزی سوپ میشه اون شنبلیلس که واسه بوی قرمه سبزی خوبه.

هیچی دیگه الان 7 بسته سبزی سوپ دارم. کسی خواست درخدمتیم

دعای پایانی

خدایا پینج اند پانچ! گفتم  یهو تو پیشقدم نشی!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم شهریور 1393 توسط بهار

این نیوتن بنده خدا بود یه سری قوانینی وضع کرده بود در حد چن صد هزارتا، یه چن تا جدیدا وضع کرده که یکیش درمورد حساسیت به استرالیاس . اونم اینه:

 وقتی خونت بغل پارک باشه فاتحه ریه و دماغت خوندس!

بله جواب سوال تو ذهنتون مثبته!... نیوتن مسلمون بوده. چیه؟ 

این قانون روی ما به شدت تاثیرگذار بود مثل قانون جاذبه رو سیب. البته من اول اصلا جدی نمیگرفتم و یه ریز دستمال دستم بود ولی بعد که یکم جدی تر شد به سرعت خود را به دکتر رسانده و مورد درمان قرار گرفتم که خدارو شکر خیلی بهترم. غرض از عرض مطلب این که در صورت حساسیت حواستون به این باشه که اینجا خیلی دار و درخت داره و حساسیت رو تشدید میکنه. و دوم اینکه حساسیتو جدی بگیرین برین دکتر. حتی اگه دارو 49.9 دلارم بود بازم بخرین. خسیسیم حدی داره! والا!

 

امروز با محمد و بچه های شرکت یه مسابقه ای به نام tough block challenge! خیلی جالب بود . من که نصفشو پیچوندم چون ترسناک بود ولی بازم جایزه قوی ترین دختر رو بردم! حدس بزنین چرا!

قانون چونصدم نیوتن: اگر در این بازی در گروهی دختر دیگری غیر از شما وجود نداشت شما قطعا جایزه قویترین دختر رو میبرید. و نوش جونتون!

بله بازم جواب سوال ذهنتون مثبته. ایشون داور این مسابقات هم بودن در زمان خودشون!

 

دعای پایانی:

خدایا تیم ملی...  برگشت؟! ای بابا دیر دعا کردم !؟!! حداقل جام ملتهای آسیا ما بیلیط گیرمون بیاد بریم 



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم تیر 1393 توسط بهار

انقدی که تو این سایت و اون سایت دنبال این گشتم که آیا تولد خود را در سیدنی چکار کنیم (اونم تولد سی سالگی که اینجا بهش میگن big birthday ) تو امتحانای دانشگام درس نخونده بودم.

اول گذاشتیم به عهده همسر خان که تصمیم بگیرن مثلا ما رو سورپرایز کنن ولی آخر دلمون نیومد انقد اذیت شه چون من تو تولد سی سالگیش فقط یه کیک گرفتم با یه شمع و خلاص! ینی سورپرایز فجیعی داشت! و بنده خدا هیچی هم نگفت. خب همین دیگه ترسناکه! چرا هیچی نگفت؟ تازه تشکر هم کرد؟ به همین دلیل واسه پیشگیری از پسلرزهای تولد قبلی ! سکانو دست گرفتم و با همدیگه دنبال تولد بازی گشتیم.

حالا گفتم بنویسم شاید به درد کسی خورد.

تولد بستگی به روحیه آدم داره که مثلا آیا آدم باکلاسی هستی یا شادی یا کلا شاد باکلاسی یا غمگین بیکلاسی یا اجتماعیی یا ترجیحا تنهایی رودوس داری یا بچه داری یا نداری خلاصه ...

با توجه به بودجه میشه گفت:

زیر پنجاه دلار:

- یه کیک تولد بگیر با یه شمع تو خونه - شام خودتون درست کنین - عکس بگیرین - اگرم اهل درینک هستین که دوتام درینک مثلا رد واین.

- صبحانه تو تخت خیلی رومانتیکه

- با فری برین سیتی بگردین و برگردین

- سینما بلیط 19 دلار نفری

- بعضی موقعا رستورانا دیل میزنن اونم چیزای خوبی میشه ازش دراورد

50-100 دلار:

- سینما گلد کلاس 3D.  یه شب لوکس میشه. غذا یا هر چی بخواین سفارش میدین که البته اون پولش جداس. ولی بلیطش به تنهایی 42 دلار نفری هست.

- اگه هوا خوب بود میتونین برین پیکنیک لب ساحل

- رستوران کله پاچه ( واسه نوستالژیکا)

100-200 دلار:

- میتونین برین یه رستوران بعد برین سینماهه. یا تو همین سینماهه غذا سفارش بدین.

- میتونین برین کروز چند ساعته روی آبهای هاربور

- کنسرت خواننده های ایرانی

- بلیط باغ وحش و آکواریوم واسه بچه دارا بیشتر

- به سری رستوران هست تو پاراماتا هم شو دارن هم شام. مثلا ریو

200-300 دلار

- شام در رستوران گردان نزدیک هاربور بریح

 

300-600 دلار

- بالن سواری و صرف صبحانه در هانتر ولی نزدیک سیدنی

- برین نیوکاسل یا اطراف سیدنی اونجا یه شب خونه اجاره کنین حتی میتونین با دوستا مهمونی بگیرین

600-1000 دلار

- اجاره قایق روی هاربور که اگه قیمتو برین بالاتر یا جاهای دیگه ممکنه با گارسن و سرو غذا و این چیزا هم بتونین پیدا کنین.

بالای 1000

- کنسرت خواننده های خارجی

- بالی

- مهمونی تو کروز

- بازم بالی

آخه من خیلی بالی دوست دارم

 

رنج قیمتها تقریبیه بازم باید خودتون تحقیق کنین. لطفا تشکر کنین یا سابسکرایب.

این مطلب خرد است .. در آینده ایشالا درسته میشه

 

 

دعای پایانی:

به به خدا جان خجالت نمیکشی انقد دیر به دیر مینویسی مردم ورمیدارن اعلامیه منو میچسبونن به در و دیوار؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 توسط بهار

ننه بزرگ یه تجربه ای تو این همه سالهای متمادی تو بلاد کفر پیدا کرده و اون اینه که شما وقتی وارد خاک استرالیا میشی تمام کسایی که تا دیروز تو خیابونای تهرون میدیدی و واست غریبه بودن و بی توجه از کنارشون رد میشدی الان حس فامیلی نسبت بهشون پیدا میکنی! ینی نه عشق و محبتا! نه! بیشتر توقع! ینی میگی

اگه داره تو خیابون ضایع بازی درمیاره داره آبروی من میره! ایرانیه دیگه!

اگه تو کارش موفقه پس منم موفق میشم. ایرانیه دیگه!

اگه انداختنش بیرون از کارش ینی فاتحه منم خوندس! ایرانیه دیگه.

اگه رفت پی اچ دی گرفت ینی مام آسون میگیریم ایرانیه دیگه!

اگه اچ آی وی هم گرفت هم بازم مام آسون میگیریم. خب ایرانیه دیگه!

...

رو آدمایی که اصلا نمیشناسی یه برچسب گنده میزنی . برچسب ایرانی بودن. در اصل برچسب خودت بودن!

اصلا تو ایران وقتی مهمون دعوت میکردی هزار بار با خودت بالاپایین میکردی که نکنه یارو قرمه سبزی دوست نداره ولی خب اینجا دوست داره چون ایرانیه دیگه!

این میشه که زود ایرانیا از هم ناامید میشن. چون وقتی از یکی یه رفتاری رو انتظار داری دیگه هر کاری بکنه حتی اگه بهتر باشه با انتظاراتت جور در نمیاد و بوووووووووووووووممممممممممم.

عوضش خارجیا رو خیلی بهتر درک میکنی. اگه جلوت خر داغ کنن میگی خب فرهنگشونه آخیی گوگولی!

نمیدونم مفهومم رو کامل رسوندم یا نه. بیشتر منظورم این بود که آدم باید کاری که از نظر دلش درسته رو انجام بده و انتظارش رو از بقیه محدود کنه. ینی میدونم هییییییییییییییییییج ربطی به بالا نداشت. ولی خب من انشام خوبه و مدارکشم تو کامنتا موجوده

...

حالا از دید خارجیا هم این قضیه وجود داره. مثلا خود شما، شما میای خارجیی دیگه . اول که میای  میگی اه اه مثلا چینیا. بعد یه دوست یا یه همکار چینی پیدا میکنی . یه لطفی در حقت میکنه دیگه هر چی چینی میبینی همچی با عشق نگاش میکنی ...

آقا مثلا ما دیروز شام مهمون یکی از همین همکارامون بودیم یونانیه. خانمش لهستانی. اینا از روز اولی که ما رو تو شرکت دیدن با ما به یه دید دیگه ای نگاه میکردن. از همون روزا تو صحبتاشون فهمیدیم همچی عشق زیادی به ایرانیا دارن که نگو. حالا این عشق از کجا نشات میگیره!؟! همش بخاطر یه ایرانیه که قبلا توی شرکت قبلیشون همکارشون بوده. هر جمله ای که میگفت توش سعید بود. سعید مارو خونشون دعوت کرد... سعید واسمون غذای ایرانی درست کرد... سعید تو کارش خیلی وارد بود... شما میشناسین سعیدو؟

هر دفعه هم میگفت سعید با اینکه ما گفته بودیم که نمیشناسیمش احساس میکردیم تو ذهنش این ثبت شده که ما باید بشناسیمش. انگار داره با پسرخاله دخترخاله سعید حرف میزنه. حقم داشت بنده خدا خب تو چشم اون مام ایرانییم دیگه! دیشب همش با خودم فکر میکردم توی دنیای برچسبها که هیچ فراری هم ازش نیست چقدر خوبه که این آقا یه همچین خاطره خوبی از خودش باقی گذاشته واسه بقیه ایرانیا.

من از همینجا از آقا سعید که هیچوقت ندیدمش و واسم غریبه بود به خاطر لطفی که به بقیه ایرانیا از جمله ما کرده تشکر میکنم.



و حال چند خبر از سایر نقاط جهان. میهمانان ما که برخی فعالین و همکاران شرکت به همراه خانواده میباشند هنوز نتوانسته قله های میهمانی را فتح کنند زیرا وقتهایشان بایکدیگر ست نشده هر بار یکی در مسافرت میبود و هنوز منتظرند یک روزی باشد که همه بتوانند تشریف بیاورند. خودشان اسم میهمانی را تغییر داده و تبدیلش کرده اند به warmup party (میهمانی خانه نویی) به جای میهمانی سال نو چون دیگر سال نو که دیگر بابا چش...

در روزهای تعطیلی ایستر مردمان استرالیا به مانند وحشیانی تمام هتل ها متل ها کاروانها و حتی جای چادر ها را با تلاش هرچه تمام تر از دویست سال پیش رزرو نموده بنابر این سر ما بی کلاه ماند و صب میرویم یه جایی و تا شب بر میگردیم. احتمالا نلسون بی!

امروز آبگوشت درست کردیم. که این همسر بالاخره دلی از عزا در بیاورد. ما که خود دوست نداشتیم. ولی ایشان بسیار خرسند و شاد چرت بعد از آبگوشت میزنند.

با سلام و صلوات تمامی شما را به خداوند منان میسپارم.

دعای پایانی:

خدایا با تشکر از زحمات بیدریغ شما لطفا وقت ویکند ها رو یکم زیاد کنین. ایسترا رو نمیگما! اینا خودشون زیادن شما بقیه رو بی زحمت زیاد کنین.  متشکرم



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 توسط بهار

با عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن سال نو دوباره اومدیم که  نگن مرده. امروز برای اولین بار سبزه انداختم! ایران بودم که از این کارا نمیکردم یهو اینجا احساس غربت و دوری و علاقه به وطن و مام وطن و باب وطن و بیماریهای روانی و خستگی و فشار باعث شد که سبزه بندازم اونم با عدس خان!

موقع انداختنم سعی کردم سنتو رعایت کنم واسه همین زیر لب گفتم:

عدسی من از تو ... عدسی تو از من!

همین بود دیگه ها؟ آره فک کنم شعرش درسته.

اینجا در هنگام عید مردمانی از سرزمین پارس راهی کروزهایی روی هاربر بریج شده و بر روی هابر مشغول بطالت میشوند. ما هم میخوایم امتحانی بریم بلکم خوب باشه. از الان ذوق مرگ شدم !!!!

یه قپی هم در کردیم به این مدیر عاملمون و رفقاش ! گفتیم همانا ما عید داریم و دید و بازدیده و اینا اونام گفتن خب؟ مام گفتیم : خب شما بیاین عید دیدنی ما!

اونام به صورت متحیرانه ای گفتن : کول! (کول ینی نه این کول ما تو فارسیا! که مثلا میگن از کت و کول افتادیم! نه! منم اولش همینو فک کردم  راحت بودم ولی بعد فهمیدم که بدبخت شدم!)

حالا ما موندیم و یه مهمونی که اصنم تو عمرمون ندیدم از این نوعو حتی! بدبختی که یکی دوتا نیس! وجیترینم هستن بیزحمت! البته میشه گفت ماهی ترینن! چون ماهی میل میفرماین خداروشکر!

خلاصه از الان دق مرگ هم شدیم! یه حس عجیبیه. بین ذوقمرگ و دقمرگ گیرکردم!  الانم که دارم نبشتن میکنم میخوام دیگه برم بخوابم بلکم که فردا برم سر کار!

راستی این رئیسمون هی به محمد گیر میده که شام چی میخوای واسه خانمت بپزی ..؟ منم میگم این کم پیش میاد آشپزی کنه بیشتر من آشپزی میکنم. ولی تو بقیه کارا بیسسسسیار کمک میکنه. ولی باز از رو نمیره که ! فرداش میاد میگه : خب چی میخوای شام بپزی واسه خانمت...

و این شد که محمد یه روز خودش پیشنهاد داد دوشنبه ها واسه من آشپزی کنه تو خونه!

اونوقت تو ایران وقتی اضافه کار وایمیستادم مدیرم میگفت: خانم فلانی آقاتون!!!! ناراحت نمیشه اضافه کار وایمیستی؟ خانم فلانی شام اونوقت چی درست میکنین اینهمه دیر میرسین خونه؟؟

فقطم این نیس که! من قلبم ضعیفه! اصلا جنبه اینهمه احترام به عقایدم ، تیپم، اینهمه عدم تبعیض و اینکه ارزش کاری که انجام میدم رو میدونن رو ندارم! ییهو میفتم سکته میکنم از اینکه خانمم ! دوس دارم اسم اینجا رو بذارم:

استرالیا سرزمین خانمها! (کانگرو خودتی میدونم الان تو ذهنت اومد: مث استرالیا سرزمین کانگروها! ولی کانگرو خودتی! آینه به روت!)


دعای پایانی:

خدایا این دعای عدسی من از تو عدسی تو از منو اگه عدسی من بهتره برآورده نکن! والا ! سبزه ننداختیم که بلای جونمون بشه که!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 توسط بهار

یادمه یه وقتایی بود سه ماهگرد نامه مینوشتم! یادش بخیر ننه بچه بودیم!

الان انقدر سریع میگذره (البته بغیر از قسمت سر کارش ) که اصن نمیفهمی! و اما این چند وقت:

تا اونجای قصه رو شنیدین که خواستیم بریم ایران. ... همین دیگه رفتیم و به زور برگشتیم! اولین روزایی که رفته بودم ایران هرکی ازم میپرسید اونجا چطوره میگفتم... (شمام گوش کن ... بله شما که دماغت تو مانیتوره... شاید سوال شمام باشه!)... بله میگفتم:

خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوبه! هوا؟ ... هوا عالیه!... کار؟... از کار ایرانمم بهتره!... زندگی؟ ... هر روز بیرونیم آخرهفته هام که مراسم داریم! خلاصه وقتی تعریف میکردم خودمم میگرخیدم! ملتم بنده خدا هی میگفتن ا؟!!! خوشششششششششششششبحااااااااااااالتون!

آقا یه چند روزی گذشت... دیگه دلم نمیخواست از خونه مامانم تکون بخورم. احساس میکردم هر کی پیش خونوادشه الکی میگه خوشبحالت و در واقع دلش برام میسوزه روش نمیشه بگه. احساس میکردم کسایی که منو دعوت میکنن میخوان منو از خونوادم جدا کنن! احساس میکردم همه لحظه ها باید پیش مامان و بابام باشم... خلاصه چند روز دیگه هم گذشت موقع برگشتن شد... مارو میگی سریشو میگی! چسبیدیم به مامانمون بزور مارو کندن!

یادم میاد (البته به سختی! ) بچه ها تو خوابگاه بهم میگفتن الیزابت تیلور ! بخاطر چی؟ واسه اینکه آلزایمر داشتم! آره من خیلی زود شرایط قبلیم یادم میره...

زین رو احساساتم موقع برگشتن این بود: آخه این چه کاری بود ما کردیم داشتیم اینجا زندگیمونو میکردیم! اصن اونجا چه شکلی بود؟ من بلدم اینگلیسی حرف بزنم؟؟ سرکار منو چجوری را دادن؟ اصن مگه اونجا فرقیم با اینجا داشت؟ عجب غلطی کردیما!

دیگه خوشبختانه احساسات بیشتر از این وقت نشد بروز کنن و ما برگشتیم! هرچی این همکارمون احسان (الانگی)و خانمش خوش شانس بودن ما سگ شانس بودیم! بیزینس کلاس که ننداختنمون هیچُ  تازه مارو جدا جدا انداختن تو اکونومی! ده ردیفم باهم فاصله داشتیم! جارم نشد عوض کنیم! خلاصه تو کل راهم نتونستیم درددل کنیم با این همسر سنگ صبور تا رسیدیم.

رسیدیم سیدنی برای اولین بار احساس کردیم اومدیم خارج! گفتیم اااااااااااااااااااااا! هوا چه تمیزه! ... مردم چقدددددددددددددددددر مودددددددددددب! ... چقدر پرنده تو خیابون! ... فرمون ماشین چرا اینوره؟!!  ...

خلاصه با شرایط مواجه شدیم و با استرس بیشتر رفتیم سر کار. ولی خدارو شکر دوباره همه چی عادی شد. الانم تواین چند روز وسایل خونه رو قسطی (24 ماه بدون بهره) خریدیم. البته میزناهارخوریمون قرارن از چین تشریف بیارن، خانمه گفت زودتر از شیش هفته نمیتونن تشریف بیارن تو اقیانوس هستن انقد چسبیدیم به جونش که  قرار شده شنا کنن برن بیارنش! (میگه شیششششششش هفته طول میکشه! مسخره!)

خلاصه هفته اولم یخچال نداشتیم کلی گلاب به روتون بودیم با مواد غذایی بیرون مونده!

واسه همکاراهم زعفرون و زعفرونساب (ازونا که میچرخه) سوغات اوردیم . خودمونو آماده کرده بودیم کلی توضیح بدیم تازه گفتم بعدم میرن خونه میریزنش دور چون نمیشناسن. ولی تا گفتیم زع... رفتن زعفرانیه! انقد خوششون اومد که نگو گفتن کلی گرونه و ما اینهمه زعفرون یه جا ندیده بودیم و ازین حرفا! کلیم ازمون تشکر کردن. فرداش این همکارم در یه اقدام بی سابقه واسه من و محمد قهوه خرید! تابلو!

الان بیشتر از دفه اول دلم برای مامان و بابا و خونوادم تنگ میشه. ولی میریم که ببینیم چی میشه.

دعای پایانی:

خدایا قیمت زعفران رو همچنان اینجا بالا نگه دار بلکم ما هردفه اومدیم باهاش پز بدیم!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم بهمن 1392 توسط بهار

اومدم خونمون... همه نگا میکنن سوغاتی چی خریدی... خواهرام نگاشون تو چمدونه! یادم میافته که نصف سوغاتیا رو نخریده اومدم! با خودم میگم آخه چرا نخریدی واسه بقیه؟

میگه چی آوردی؟ هر چی تو چمدونو میگردم میبینم سوغاتیا توش نیس! کلی ناراحت میشم میگم ببخشید بخدا خریده بودم جا گذاشتم! ناراحت میشه ولی میگه عیب نداره بابا. یهو نگام میفته میبینم ا؟!! چرا چمدون رنگش شیریه؟! یادم میفته این چمدون عروسی مامانمه . بعد میرم چمدون خودمو برمیدارم. با خودم فک میکنم چرا خب چمدون عروسی مامانمو آوردم مگه خودم چمدون ندارم؟ بعد میگم ول کن بذار سوغاتیشونو بدم.قبل اینکه دربیارم سوغاتی رو میپرسم قرمز یا نارنجی؟  دوتاشون میگن قرمز. کلی شرمنده میشم میگم نه یکی نارنجی رو برداره خیلی خوشگله خودم پرووش کردم. دیگه خواهر کوچیکه راضی میشه.لباسا رو از توش براشون در میارم. یه قرمز یه نارنجی ... به دوتا خواهرام میگم کدومو میخواین؟  وقتی در میارم میبینم اه! اه! چقد این نارنجیه زشته! چطور متوجه نشدم؟ پوشیدمش که اینشکلی نبود! اصلا کلا قیافش یه شکل دیگه شده! هی توجیه میکنم واسش میگم نه این تو تن خیلی قشنگه... بعد یهو از خواب میپرم!

(خوشتون اومد! نه خدایی حال کردی! عین فیلما!)

یعنی تو خواب مخت هراتفاقی هم که بیفته واست توجیه میکنه. چمدون عروسی مامانم بچه بودم ترکیده بوداصن. بجان خودم هر شب همین خوابا رو میبینم. از ترس اینکه برم یکی رو یادم رفته باشه بعد باعث ناراحتی بشم. 

به شدت دنبال سوغاتی هستیم. قبلش البته خونه گرفتیم! از 10 ژانویه میریم توش. بدون وسیله...

محمدم که دیگه کلا همکار بود همکار تر شد. اصرار کردن که چون محاسباتش خوبه بیاد تو دفتر کار کنه که ما نیز بسی شعف و شادمانی کردیم. جمعه جشن کریسمس داریم . جشن که نیس بهش میگن جشن. در اصل میریم بولینگ و لیزر تگ. هیچکدومو بازی نکردم. اصن نمیدونم تیریپ اسمارت کژوال که باید بزنم چی هست! رفتیم که در اینترنت بسرچیم!

همه اینا خوبه ولی وای به حال اون روزی که بشنوی یکی یه تار مو ازش کم شده. دیگه خارج دیگه سگ کیه! دوس داری همه چیو بدی اونجا باشی.

دعای پایانی:

امیدوارم همه کسانی که دوستشون دارم سالم و سر حال باشن. یه خوردش واسه خودشون بیشترش به خاطر خودم



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آذر 1392 توسط بهار
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


اخبار سینما

خرید پستی

خرید اینترنتی

شارژ ایرانسل

دانلود